دسته‌بندی‌ها

توجه : تمامی مطالب این سایت از طریق ربات جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران توسط آیدی موجود در بخش تماس با ما، به ما اطلاع داده تا مطلب حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).
هم خانواده کلمه تعطیل

هم خانواده کلمه تعطیل

تعطیل/ a~ il/مترادف تعطیل: انحلال، برچیدگی، بیکاری، لنگ، متلاشی، مرخصی، منحل، ناکارگی، وقفه، روز بیکاری، بیکار کردن، دست ازکار کشیدن، معطل گذاشتن، مهمل گذاشتنبرابر پارسی: بیکاری، بسته، بیکار، فرویش

فارسی به انگلیسیholiday, closed, closu e, i ope a ive, shu dow , ou age, shu , s oppage, vaca io , adjou me , cessa io o suspe sio of wo k, s a ds ill

مترادف هاsuspe sio (اسم)متارکه، وقفه، تعلیق، ایست، توقف، تاخیر، تعطیل، بی تکلیفی، اندروایی، اویزانی، سوسپانسیون، اندروا، اویزشs a ds ill (اسم)وقفه، ایست، ثابت، تعطیل، بدون حرکتday-off (اسم)تعطیلholiday (اسم)تعطیل، عید، روز تعطیل، روزبیکاری، تعطیل مذهبیvaca io (اسم)اسودگی، تعطیل، مرخصی، بی کاریshu dow (اسم)تعطیلsu day (اسم)تعطیل، یکشنبه

لغت نامه دهخداتعطیل. [ ت َ ] ( ع مص ) فروگذاشتن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). خالی کردن و ضایع و مهمل گذاشتن چیزی راو منه : و اذا العشار عطلت . ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ترک کردن چیزی را و خالی و ضایع گذاشتن آن. ( از اقرب الموارد ). || رها کردن شتر و بی چراگاه گذاشتن آن. ( از اقرب الموارد ). || ضایع و متروک گذاشتن چاه و جز آن چنانکه تعطیل غلات و مزارع ؛ عمران و کشاورزی نکردن آن. ( از اقرب الموارد ). || تعهد ناکردن. ( تاج المصادر بیهقی ). بی تیمار گذاشتن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). متوقف کردن کاری و عملی : حاکم این سخن را عظیم پسندید و اسباب معاش یاران فرمود تا بر قاعده ماضی مهیا دارند و مؤنت ایام تعطیل وفا کنند. ( گلستان ). || بی زیور کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( دهار ) ( از اقرب الموارد ). زیور برکشیدن از کسی و منه حدیث عایشه رضی اﷲ عنها فی امراءة توفیت فقالت عطلوها؛ ای انزعوا حلیها و اجعلوها عاطلة. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || بی وتر ساختن کمان را. ( از اقرب الموارد ). || بیکار کردن کسی را. ( غیاث اللغات ). || ( اِ ) بیکار. ( آنندراج ). بازماندگی از کار. بیکاری. زمان فراغت و بیکاری. ( ناظم الاطباء ). || متوقف. متروک : چو خط یار دمد درس عشق تعطیل است مگر کنند سبق های خوانده را تکرار.شفیع اثر ( از آنندراج ).ج ، تعطیلات : تعطیلات تابستانی ، تعطیلات مدارس. || ( اصطلاح بدیع ) نزد بلغا قسمی از حذف است و آن این است که منشی یا شاعر، نثری یا نظمی نویسد که تمام حروف آن معطل بود، یعنی هیچ یک از حروف آن نقطه دار نباشد.مثال :محمد احمد و محمود عالم محمد سرور و سردار عالم.( از کشاف اصطلاحات الفنون ). || عقیده گروهی که از خداوند نفی صفات می کردند و آنان را معطل و معطله می نامیدند : بدین دولت زیادت شد به اسلام اندرون قوت بدین دولت پدید آمد به تعطیل اندرون نقصان.فرخی.حکمت از حضرت فرزند نبی باید جست پاک و پاکیزه ز تشبیه و ز تعطیل چو سیم.ناصرخسرو.آن شناخت خداست سبحانه و تعالی بوحدانیت محض واثبات توحید مطلق دور از تشبیه و پاک از تعطیل. ( جامعالحکمتین ناصرخسرو چ کربن ص 30 ). یکی فرقت دهریان اند که اهل تعطیل اند و گویند عالم قدیم است. ( جامعالحکمتین ایضاً ص 31 ).بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسیبیکارکردن، دست ازکارکشیدن، مهمل گذاشتن چیزی۱-( مصدر ) بیکار کردندست از کار کشیدن . ۲ - مهمل گذاشتن تیمار نداشتن . ۳-( اسم ) بیکاری . ۴ -( اسم ) روز بیکاری . جمع : تعطیلات .

فرهنگ معین(تَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) دست از کار کشیدن . ۲ - (اِمص . ) بیکاری .

فرهنگ عمید۱. بیکار کردن.۲. دست از کار کشیدن.۳. مهمل گذاشتن چیزی.

دانشنامه اسلامی[ویکی فقه] تعطیل، اصطلاحی در کلام و عرفان اسلامی است.تعطیل، اصطلاحی در کلام و عرفان اسلامی. تعطیل در لغت به معنای فرو گذاشتن و متوقف کردن کار است. در اصطلاح نفی وجود خداوند، نفی دخالت خداوند در جهان، نفی نبوت، نفی معاد و نیز نفی صفات خداوند را تعطیل گفته اند. این اصطلاح به طور عام در مقابل اسلام و توحید و به طور خاص در مقابل تشبیه به کار رفته است فرخی سیستانی، ص ۲۵۴؛. قائلان به تعطیل را «معطّله» یا «معطّلیه» و نیز «ملاحده» و «مهمله» می گفته اند. گروههای مختلف معطلهبنا بر معانی تعطیل، به گروههای مختلفی معطّله گفته شده است، از جمله به گروهی که معتقد بوده اند عالم همیشه بوده و خواهد بود و صانعی علیم و حکیم ندارد. به این معنا، دهریه که شریعت را امری نامعقول، و عالم را قدیم می دانسته اند و می گفته اند خداوند صانع عالم نیست بلکه عقولِ افلاک و ستارگان، صانع گیاهان و حیوانات اند ، اهل تعطیل دانسته شده اند. در تقسیم بندیهای دیگر، این گروه از معطّله را در زمرة زنادقه و قرامطه و اهل اباحت آورده اند. به گروههایی از عرب جاهلی نیز معطّله یا معطّله عرب گفته اند. گروهی از آنان منکر خدا و معاد بودند، گروهی خداوند را قبول داشتند، ولی معاد را منکر بودند و گروهی هم صرفاً نبوت و پیامبری را انکار می کردند. به گروه اخیر «عبادالاصنام» (بت پرستان) می گفتند. معطله در مقابل مشبههاز سوی دیگر، در مقابل مشبهه، به گروههایی که بیش تر جانب تنزیه را می گرفته اند، معطّله گفته شده است. به این معنا گروههای مختلفی را اهل تعطیل خوانده اند، مانند گروهی که می گفته اند خدا را نباید شی ء یا موجود یا حی یا قادر یا عالم و سمیع و بصیر و امثال اینها دانست. همچنین به گروههایی که زیادت صفات خدا را بر ذات انکار می کرده اند و قائل به عینیت ذات و صفات بوده اند، معطّله گفته شده است. جهمیه، معتزله، باطنیه یا اسماعیلیه و حکما و فلاسفه به رغم اختلاف نظرهایشان در باره صفات، همگی از جانب مخالفانشان اهل تعطیل دانسته شده اند. البته در مورد اخیر علت این نامگذاری صرفاً مسئله صفات نبوده و موضوعات دیگری نیز مطرح بوده که سبب تشدید این اتهام می شده است تا جایی که گاهی فلسفه را «علم تعطیل» خوانده اند. البته هیچ یک از گروههایی که به سبب نظرشان درباره صفات، اهل تعطیل دانسته شده اند، چنین اتهامی را نپذیرفته اند و غالباً اطلاق این عنوان به این گروهها به سبب بدفهمی آرای آنان بوده است. نظر فلسفه ودرباره اهل تعطیل...wikifeqh: تعطیل

دانشنامه آزاد فارسی(در لغت به معنی فروگذاشتن و متوقف کردن کار) در اصطلاح کلام، انکار و نفی وجود خدا، یا صفات خدا یا افعال اوست. کسی که یکی از این موارد را انکار کند مُعَطِّل (اهل تعطیل) نامیده می شود. تعطیل عبارت است از ۱. تعطیل در ذات: یعنی انکار وجود خدا که لازمۀ آن اعتقاد به قدم عالم و نفی صانع و صفات و افعال اوست؛ ۲. تعطیل در صفات: یعنی انکار زیادت صفات بر ذات که دیدگاه معتزله و امامیه و فلاسفه است و اشاعره به همین سبب آنان را مُعَطَّله می نامند. نفی علم خدا به جزئیات، به طور مستقیم نیز، آن سان که ابوحامد غزالی تصریح کرده است، تعطیل و کفر محسوب می شود؛ ۳. تعطیل در افعال: نفی و انکار حدوث عالم، نفی و انکار نبوت، و سرانجام نفی و انکار دخالت دایمی خدا در امور جهان، همگی قول به تعطیل در افعال خداست. به سبب اعتقاد فلاسفه به قِدمِ زمانیِ عالم و نقش وسایط در پدید آمدن جهان، متکلمان اشعری فلسفه را علم تعطیل و فیلسوفان را مُعَطِّله خوانده اند.wikijoo: تعطیل

فارسی به عربیاحد , تعلیق , عتلة

ارتباط محتواییمترادفانحلال، برچیدگی، بیکاری، لنگ، متلاشی، مر ...برابر پارسیبیکاری، بسته، بیکار، فرویشلغت نامه دهخداتعطیل. [ ت َ ] ( ع مص ) فروگذاشتن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ...فرهنگ فارسیبیکارکردن، دست ازکارکشیدن، مهمل گذاشتن چیزی ۱ - ( مصدر ) بیکار کردندست از کار کشیدن . ۲ - مهمل گذاشتن ...فرهنگ معین(تَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) دست از کار کشیدن . ۲ - (اِمص . ) بیکاری .فرهنگ عمید۱. بیکار کردن. ۲. دست از کار کشیدن. ۳. مهمل گذاشتن چیزی.دانشنامه اسلامی[ویکی فقه] تعطیل، اصطلاحی در کلام و عرفان اسلامی است. تعطیل، اصطلاحی در کلام و عرفان اسلامی. تعطی ...دانشنامه آزاد( در لغت به معنی فروگذاشتن و متوقف کردن کار ) در اصطلاح کلام، انکار و نفی وجود خدا، یا صفات خدا یا اف ... {"@co ex ":"h ps://schema.o g","@ ype":"FAQPage","mai E i y":[{"@ ype":"Ques io "," ame":"مترادف","accep edA swe ":{"@ ype":"A swe "," ex ":"انحلال، برچیدگی، بیکاری، لنگ، متلاشی، مر ..."}},{"@ ype":"Ques io "," ame":"برابر پارسی","accep edA swe ":{"@ ype":"A swe "," ex ":"بیکاری، بسته، بیکار، فرویش"}},{"@ ype":"Ques io "," ame":"لغت نامه دهخدا","accep edA swe ":{"@ ype":"A swe "," ex ":"تعطیل. [ ت َ ] ( ع مص ) فروگذاشتن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ..."}},{"@ ype":"Ques io "," ame":"فرهنگ فارسی","accep edA swe ":{"@ ype":"A swe "," ex ":"بیکارکردن، دست ازکارکشیدن، مهمل گذاشتن چیزی ۱ - ( مصدر ) بیکار کردندست از کار کشیدن . ۲ - مهمل گذاشتن ..."}},{"@ ype":"Ques io "," ame":"فرهنگ معین","accep edA swe ":{"@ ype":"A swe "," ex ":"(تَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) دست از کار کشیدن . ۲ - (اِمص . ) بیکاری ."}},{"@ ype":"Ques io "," ame":"فرهنگ عمید","accep edA swe ":{"@ ype":"A swe "," ex ":"۱. بیکار کردن. ۲. دست از کار کشیدن. ۳. مهمل گذاشتن چیزی."}},{"@ ype":"Ques io "," ame":"دانشنامه اسلامی","accep edA swe ":{"@ ype":"A swe "," ex ":"[ویکی فقه] تعطیل، اصطلاحی در کلام و عرفان اسلامی است. تعطیل، اصطلاحی در کلام و عرفان اسلامی. تعطی ..."}},{"@ ype":"Ques io "," ame":"دانشنامه آزاد","accep edA swe ":{"@ ype":"A swe "," ex ":"( در لغت به معنی فروگذاشتن و متوقف کردن کار ) در اصطلاح کلام، انکار و نفی وجود خدا، یا صفات خدا یا اف ..."}}]} معنی تعطیل، مفهوم تعطیل، تعریف تعطیل، معرفی تعطیل، تعطیل چیست، تعطیل یعنی چی، تعطیل یعنی چه، جهان، صفات ستارگان:ستاره، عبادالاصنام، مشبهه، جهمیه، بت پرستان، حدوث زمانی، ازل فیاض، مذموم، باطل، عقل، مستقل، کتاب، سنت، تفرقه بی جمع، پروردگار، غلو، وحدانیت، مغایر، دل، ایمان، زبان، عذاب قبر، حوض، ملک الموت، سؤال، نکیروموسی، تناسخ، کفار، سوختن، دوزخ، درد، رنجی:رنج، زغال، صفات نکوهیده ای:صفات نکوهیده، آخرین اخبار تعطیلی مدارس تهران روزهای آینده را اینجا ببینید، تعطیلی مدارس تهران فردا، تعطیلی مدارس تهران سه شنبه، تعطیلی مدارس مشهد، تعطیلی مدارس شنبه، تعطيلي مدارس تهران، تعطيلي مدارس فردا، تعطیلی مدارس فردا خوزستانبرچسب ها: لغت نامه دهخدا، لغت نامه دهخدا با حرف ت، فرهنگ فارسی، فرهنگ فارسی با حرف ت، فرهنگ معین، فرهنگ معین با حرف ت، فرهنگ عمید، فرهنگ عمید با حرف ت، دانشنامه اسلامی، دانشنامه اسلامی با حرف ت، دانشنامه آزاد فارسی، دانشنامه آزاد فارسی با حرف ت، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف تکلمه: تعطیلکلمه بعدی: تعطیل اخر هفتهاشتباه تایپی: juxdgآوا: / a~ il/نقش: اسمعکس تعطیل : در گوگل

پیشنهاد کاربرانتوقفایست، بند، تعطیل، توقف، درنگ، رکود، سکته، سکون، فترت، فرصت، متارکه، مکثدر پارسی " هشتن ، فرویش " ، نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو . هشتیدن = تعطیل کردن هشتاندن = به تعطیلی کشاندننیمه تعطیل:تق و لق agholaghفروهِشتَناین واژه ی زیبای پارسی را هم بجای �تعلیق کردن�و هم با اندک چشم پوشی در برخی باره ها بجای �تعطیل کردن� می توان بکار برد. واژه ی یادآوری شده ی �فروگذاشتن� و از آن بهتر، �فرونهادن� را نیز می توان بکار برد.توقف از این هم تعطیلمشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شمامعنی یا پیشنهاد شما+ افزودن عکس و لینک

کلمات هم خانواده

1 رابط / مربوط / ارتباط / ربط 2 هنرور / هنر مند /هنر دوست / هنری / باهنر 3 عجله /عجول / / تعجیل 4 تحمیل / حمل / تحمّل 5 تدریس / دروس / مدّرس / درس 6 تعلیم /عالم /معّلم /  معلوم / معلومات / تعلیمات 7 فضل / فاضل / 8 وصف /  توصیف / اوصاف 9 قطع / قطعه / مقطوع / قاطع 10 خلق / خالق / مخلوق 11 فکر/ افکار / تفکر /متفکران / فکور 12 نظر / منظور / نظرات / 13 لفظ / الفاظ / تلفّظ 14 عزت / عزیز / معزز /تعزیز / تعزز 15 /قصد /مقصد / قاصد  / مقصود 16 عظیم /  عظمی / عظمت 17 ظاهر / ظهور / مظهر 18 محبّت / حُب / محبوبه / جبیب / محبوب 19 طلب / مطلوب / طالب 20 شهد / شهدا / شهید / شاهد / مشهود 21 حفظ / حافظ / محفوظ / حفا ظت/ محفظه / 22 جمع /  مجموع / تجمع / جامعه / جماعت /اجتماع / جمعیت / 23 معتدل / اعتدال / متعادل / تعدیل 24 تعطیل /  تعطیلات 25 راضی / رضایت / 26 صبر / صابر / صبور 27 صدق / صادق / صدیق / صداقت 28 تصاویر / مصور / تصور / صورت 29 حاصل / تحصیل / محصول / محصل / حصول 30 حس/ حساس / محسوس / احساس 31 حرکت / محرک / تحریک / تحرک / متحرک 32 خبر / اخبار / مخبر / مخابره / مخابرات 33 زحمت / مزاحم / مزاحمت /  زحمات 34 سفر / مسافر / مسافرت 35 شغل / شاغل / مشغول / اشتغال / مشاغل 36 کتاب / مکتوب / کاتب / مکتب 37 کشف / کاشف / مکشوف /  اکتشاف 38 شوق / اشتیاق / مشتاق / مشوق / تشویق 39 میلاد /  مولود / ولد / ولادت 40 ارث /  میراث / وارث / وراثت / ورثه 41 نظم / ناظم /  منظم / تنظیم 42 حق / حقیقت / حقایق / حقوق / حقانیت / تحقیق 43 محل / محله / محلات 44 ضعیف / ضعف / ضعفا 45 غروب / غرب / مغرب 46 شرق / مشرق / اشراق 47 هاجر / مهاجر / مهاجرت 48 صدمه /  صدمات / مصدوم 49 علاج / معالجه 50 منتظر / انتظار 51 خارج / خروج / مخرج 52 اختراع / مخترع 53 لحظه / لحظات 54 مدرسه / مدارس 55 احترام / محترم 56 حال / احوال 57 فعاّل / فعالیّت 58 عدل / عادل / عدالت     تابش / تابندگی /تابنده 59 دانش / دانا / دانشمند / نکته دان 60 گوینده / گویندگی / گویا 61 بیننده / بینش / بینا     62 گل زار /  گلستان / گل خو  / گلدان /گلنوش / گل رخ  

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ ساعت 22:6 توسط فاطمه راغب لاری  | 

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب