دسته‌بندی‌ها

توجه : تمامی مطالب این سایت از طریق ربات جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران توسط آیدی موجود در بخش تماس با ما، به ما اطلاع داده تا مطلب حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).
  • منتشر شده در چهارشنبه ۱۴۰۰/۸/۵

نگارش هفتم صفحه 36

باز نویسی صفحه ی 36 نگارش هفتم را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

نگارش هفتم صفحه 36

باز نویسی صفحه ی 36 نگارش هفتم را از سایت هاب گرام دریافت کنید.بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش هفتم,بازنویسی حکایت صفحه 36 نگارش,بازنویسی حکایت صفحه 36,حکایت صفحه 36 نگارش هفتم,صفحه 36 نگارش هفتم,بازنویسی حکایت نگارش هفتم,نگارش هفتم,حکایت صفحه 36پایه ی هفتم-درس دوم-صفحه ی ۳۶-بازنویسی حکایت روزی در فصل بهارانباز نویسی حکایت روزی در فصل بهاران نگارش هفتمکتاب مهارت های نوشتاری باز نویسی حکایت روزی در فصل بهاران«روزی در فصل بهاران باجمعی از دوستداران به هوای گشت  و تماشای صحرا و دشت ،بیرون رفتیم،چون درجایی خرم جای گرفتیم و سفره انداختیم،سگی از دور دید و خود را  نزدیک ما رسانید،یکی از دوستان ،پاره سنگی برداشت و ان چنان که نان پیش سگ اندازند و پیش وی انداخت ،سگ سنگ را بوی کرد و بی توقف بازگشت.سگ را صدا کردند اما التفات نکرد.یکی از انان گفت :می دانید که این سگ چه گفت؟گفت:این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند.ازخوان و سفره ایشان چه توقع می توان داشت»باز نویسی انشا:روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.در یه جایه سرسبز وخوش اب و هوا ماندیم وزیرانداز و سفره ی غذای خود را پهن کردیم و نشستیم.سگی از دور مارادید و به سمت ماامد تا که شاید بههو غذایی بدهیم و از گرسنگی ان را نجات دهیم.یکی از دوستان که در جمع ما نشسته بود تکه سنگی رااز زمین برداشت و مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت،سگ جلو امد و سنگ رابو کرد و زمانی که متوجه شدغذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه امده را بازگشت.دوستانم دوباره دوباره سگ را صدا زدند اما سگ توجه  ایی نکرد و به راه خود ادامه داد.یکی دیگراز دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت:ایا متوجه ی برخورد سگ شده اید و دانستید که سگ به ما چه چیزی را گفت؟همگی گفتند:نه متوجه نشدیم!ان مرد گفت:ان سگ باخود گفت این مرد ادم ها بدبختانی هستند که از خیسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای ان ها هیچ توقعی نمی توان داشت.جامی-بهارستانمنبع : h p://e shabaz.i منبع مطلب : www.payehaf omi.i مدیر محترم سایت www.payehaf omi.i لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران صفحه 36 نگارش هفتمانشا بازنویسی حکایت صفحه ۳۶ کتاب نگارش پایه هفتم جامی بهارستان معنی نثر ساده روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران از سایت دریافت کنید.متن بازنویسی حکایت صفحه 95 نگارش هفتمروزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران، به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت، بیرون رفتیم. چون در جایی خرّم، جای گرفتیم و سفره انداختیم. سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید. یکی از دوستان، پاره سنگی برداشت و آن چنان که نان پیش سگ اندازند، پیش وی انداخت. سگ، سنگ را بوی کرد و بی توقّف بازگشت. سگ را صدا کردند؛ اما التفات نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از بدبختی و گرسنگی، سنگ می خوذند، از خوان و سفره ایشان چه توقّع می توان داشت؟» بهارستان جامی.جواب بچه ها در نظرات پایین سایتمهدی : روزی از روزهای فصل بهار، با تعدادی از دوستان برای تفریح و تماشای دشت و صحرا بیرون رفتیم. در مکانی خوش آب و هوا اتراق کردیم و سفره انداختیم در همین حال سگی از دور ما را دید و به ما نزدیک شد. یکی از دوستان، پاره سنگی برای او انداخت (بدان گونه که نان برای سگی می اندازند). سگ، سنگ را بو کرد و بدون درنگ برگشت. سگ را صدا زدند امّا توجهی نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از روی گرسنگی سنگ می خورند، از سفره آنان جه توقّعی می توان داشت.نویسنده : در یک روز بهاری در فصل بهار با دوستان بخاطر هوای خوبی که بود به صحرا و دشت رفتیم در یک جایی که بسیار منظره خوبی داشت نشستیم و زیر انداز را پهن کردیم و سفره انداختیم که سگی رااز دور دیدیم که به سمت ما می اید بااین امید که به او غذایی بدهیم تاان غذارا بخورد ، یکی از دوستانمان بجای یک تکه نانی یک سنگ کوچکی به سمت سگ پرتاب کرد سگ نزدیک تر که امد دید غذا نیست و سنگ انداخته است به سمتش بجای نان و سگ برگشت وقتی دوستانم سگ را صدا ردند و سگ هیچ توجهی نکرد به دوستانم یکی دیگر از دوستان که این صحنه را دیده بود برگشت گفت : هیچ می دانید که سگ به ما چه گفت ؟ گفتند نه گفت : این ادم ها بدبختایی هستند که نان ندارند برای خوردن و در سفره اشان سنگ می خورند پس توقعی نمی توان داشت.هیام : باید یه سگ گوشت میداد. لا تحرجو الحیوانات???????? سگ بیچاره معلوم نبود از گشنگی چه میکرد.منبع مطلب : exload.i مدیر محترم سایت exload.i لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران کلاس هفتم بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستدارانصفحه 36 کتاب مهارت های نوشتاری هفتمحکایت زیر را بخوانید و به زبان ساده باز نویسی کنیدحکایت : { روزی در فصل بهاران باجمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت ،بیرون رفتیم،چون درجایی خرم جای گرفتیم و سفره انداختیم،سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید،یکی از دوستان ،پاره سنگی برداشت و ان چنان که نان پیش سگ اندازند و پیش وی انداخت ،سگ سنگ را بوی کرد و بی توقف بازگشت.سگ را صدا کردند اما التفات نکرد.یکی از انان گفت :می دانید که این سگ چه گفت؟گفت:این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند.ازخوان و سفره ایشان چه توقع می توان داشت }بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستدارانبازنویسی : در یک روز جمعه، به همراه خانواده عمو و عمه ام به تفریح و گردش رفتیم.فصل بهار بود و همه جا سرسبز و پر از گل ها و گیاهان زیبا و خوشبو بود.در قسمتی از دشت، مزرعه هایی وجود داشت که در آنها کلم، بادمجان و سبزی کاشته شده بود.زیر اندازها را زیر یک درخت نارون بزرگ پهن کردیم و نشستیم.چند دقیقه بعد، ما بچه ها مشغول بازی شدیم. بعد از مدتی پدرم منقل کباب را آورد و دست به کار شد.جوجه ها را کباب کرد و روی سفره گذاشت.من و پسرعمویم که صبحانه نخورده بودیم، انگار از قحطی آمده بودیم، تندتند غذا میخوردیم.مادرم با دست، سگی را که از دور به طرفمان می آمد به ما نشان داد.سگ قهوه ای که پایش شکسته بود، لنگ لنگان به ما نزدیک و نزدیک تر می شد.حتما بوی کباب را احساس کرده بود. پسرعمویم میلاد که حتی از استخوانها هم نمی گذشت، سنگی به طرف سگ پرتاب کرد.سگ به طرف سنگ رفت و آن را بویید.وقتی فهمید که سنگ است، رفت و از ما دور شد.عمو حسن که از کار میلاد ناراحت شده بود، برای سگ سوت زد که برگردد ولی سگ که حسابی ناامید شده بود، برنگشت.عمو به میلاد گفت: می دانی سگ بیچاره چرا رفت؟برای اینکه با خودش گفت: حتما این بیچاره ها از گرسنگی سنگ می خورند. پس من چه توقعی از آنها می توانم داشته باشم؟پایان ????نویسنده : جامی بهارستانبازنویسی حکایت صفحه 36 کتاب نگارش پایه هفتممنبع : سون اسکولمنبع مطلب : 7sc.i مدیر محترم سایت 7sc.i لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.جواب کاربران در نظرات پایین سایتمهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.ضحا زارع : روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.???????? سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد???? سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟ همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.???? پایان نویسنده: ضحا زارع امیر حسین : عالی بود ممنونسید علی موسوی : خیلی خوب بود عالیهارینا : عالیناشناس : خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی ناشناس : خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی ????????????????????????????????ناشناس : خیلی‌خیلی‌عالیییییییمرسی عالی بود : مرسی عالی بود دخت جزیره : خوب بود????????????????

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟ بله خیر

عالیه 11 ساعت قبل  0  ???????????????? پاسخ

خ 13 ساعت قبل  0  خوب بود پاسخ

خوبه 1 روز قبل  1  عالی پاسخ

خوبه 1 روز قبل  0  عالی پاسخ

ناشناس 1 روز قبل  -1  سلام خیلی عالی بود ???????? پاسخ

هدیه 1 روز قبل  0  خیلی خوبه عالیییییی پاسخ

ناشناس 1 روز قبل  0  سلام خیلی عالی بود پاسخ

نیکا 1 روز قبل  0  عالیه پاسخ

فاطمه 2 روز قبل  0  واقعا عالی بود خیلی ممنون♥♥ پاسخ

طاها 2 روز قبل  0  عالی من دوست داشتم پاسخ

فاطمه 2 روز قبل  0  عالی پاسخ

زری 3 روز قبل  0  عالی بود خیلی ممنون پاسخ

انننااونتاتت 4 روز قبل  0  هتتتنممم پاسخ

ناشناس 5 روز قبل  2  عالی پاسخ

محمد اشرفی 5 روز قبل  2  همه خوب بود اما پایان نامه خوبی نداشت پاسخ

زر 5 روز قبل  -2  اق پاسخ

امیر 6 روز قبل  0  عالی پاسخ

ابوالحسن 6 روز قبل  -2  ???????????????????????????? پاسخ

هلیا 7 روز قبل  -2  عالی بود ♥???????? پاسخ

خوبه 9 روز قبل  -1  خوبه بدک نیست پاسخ

۸۹ 11 روز قبل  -2  نن پاسخ

ضحا زارع 5 ماه قبل  7  روزی در فصل بهار با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گزار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یک جای سر سبز خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذا خود را پهن کردیم و نشستیم. سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید غذایی بدهیم واز گرسنگی آن را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع نشسته بود تکه سنگی را از روی زمین برداشت مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت.???????? سگ جلو آمد و او را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه آمده را باز گشت. دوستانم دوباره سگ صدا زدن امّا سگ متوجه یی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: آیا متوجه برخورد???? سگ شده‌اید و دانستید سگ به ما چه چیزی گفت؟همگی گفتند: نه، متوجه نشدیم!آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت: این مردم آدمهای بدبختی هستند که از جنسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.????پایاننویسنده: ضحا زارع پاسخ

دخت جزیره 7 ماه قبل  4  خوب بود???????????????? پاسخ

مرسی عالی بود 8 ماه قبل  4  مرسی عالی بود پاسخ

ناشناس 8 ماه قبل  4  خیلی‌خیلی‌عالییییییی پاسخ

ناشناس 8 ماه قبل  4  خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی ???????????????????????????????? پاسخ

ناشناس 8 ماه قبل  4  خیلی عالی بود ممنون تو انشا نمره مثبت گرفتم از این بهتر نمیشه مرسی پاسخ

سید علی موسوی 9 ماه قبل  5  خیلی خوب بود عالیه پاسخ

گرگ جاده 10 ماه قبل  3  عالی بود 20گرفتم از 20 پاسخ

حدیث 10 ماه قبل  3  عالی بود ???? پاسخ

مهلا صفری 11 ماه قبل  1  ممنون واقعا خیلی خیلی عالی بود منکه نمره ی کامل رو از دبیر گرفتم???????? پاسخ

امیر حسین 11 ماه قبل  6  عالی بود ممنون پاسخ

الناز 11 ماه قبل  2  عالی بود???????? پاسخ

الناز 11 ماه قبل  2  عالی بود مرسی از شما پاسخ

الناز 11 ماه قبل  3  عالی بود مرسی پاسخ

mahdis 11 ماه قبل  2  خوبه پاسخ

عالیعالی 11 ماه قبل  3  عالی پاسخ

. 11 ماه قبل  -2  این چیه دیگه???????? پاسخ

ستایش 11 ماه قبل  0  عالیییییی بود من که استفاده کردم ???????????? پاسخ  2  غزل 11 ماه قبل بسیار عالی من از ۲۰ نمره ۲۰ گرفتم ...ممنون از شما

ارینا 12 ماه قبل  0  عال پاسخ

ارینا 12 ماه قبل  4  عالی پاسخ

ناشناس 12 ماه قبل  0  نمیدونم پاسخ  0  خوبه 1 روز قبل عالللللللی

ارسال پاسخ

44 پاسخ ادمین

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران صفحه 36 نگارش هفتم دسته بندی: انشا, مطالب سایت 28,971 بازدیدانشا بازنویسی حکایت صفحه ۳۶ کتاب نگارش پایه هفتم جامی بهارستان معنی نثر ساده روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران از سایت دریافت کنید.متن بازنویسی حکایت صفحه 95 نگارش هفتمروزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران، به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت، بیرون رفتیم. چون در جایی خرّم، جای گرفتیم و سفره انداختیم. سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید. یکی از دوستان، پاره سنگی برداشت و آن چنان که نان پیش سگ اندازند، پیش وی انداخت. سگ، سنگ را بوی کرد و بی توقّف بازگشت. سگ را صدا کردند؛ اما التفات نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از بدبختی و گرسنگی، سنگ می خوذند، از خوان و سفره ایشان چه توقّع می توان داشت؟» بهارستان جامی.جواب بچه ها در نظرات پایین سایتمهدی : روزی از روزهای فصل بهار، با تعدادی از دوستان برای تفریح و تماشای دشت و صحرا بیرون رفتیم. در مکانی خوش آب و هوا اتراق کردیم و سفره انداختیم در همین حال سگی از دور ما را دید و به ما نزدیک شد. یکی از دوستان، پاره سنگی برای او انداخت (بدان گونه که نان برای سگی می اندازند). سگ، سنگ را بو کرد و بدون درنگ برگشت. سگ را صدا زدند امّا توجهی نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از روی گرسنگی سنگ می خورند، از سفره آنان جه توقّعی می توان داشت.نویسنده : در یک روز بهاری در فصل بهار با دوستان بخاطر هوای خوبی که بود به صحرا و دشت رفتیم در یک جایی که بسیار منظره خوبی داشت نشستیم و زیر انداز را پهن کردیم و سفره انداختیم که سگی رااز دور دیدیم که به سمت ما می اید بااین امید که به او غذایی بدهیم تاان غذارا بخورد ، یکی از دوستانمان بجای یک تکه نانی یک سنگ کوچکی به سمت سگ پرتاب کرد سگ نزدیک تر که امد دید غذا نیست و سنگ انداخته است به سمتش بجای نان و سگ برگشت وقتی دوستانم سگ را صدا ردند و سگ هیچ توجهی نکرد به دوستانم یکی دیگر از دوستان که این صحنه را دیده بود برگشت گفت : هیچ می دانید که سگ به ما چه گفت ؟ گفتند نه گفت : این ادم ها بدبختایی هستند که نان ندارند برای خوردن و در سفره اشان سنگ می خورند پس توقعی نمی توان داشت.هیام : باید یه سگ گوشت میداد. لا تحرجو الحیوانات???????? سگ بیچاره معلوم نبود از گشنگی چه میکرد.میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟خیربلهبرای جستجوی بقیه انشاها اینجا کلیک کنیدبرای دریافت "بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران صفحه 36 نگارش هفتم" لطفا نظری در نظرات پایین سایت برای ما بفرستید یا از دکمه صورتی ارسال نظر استفاده کنید. نویسنده پاسخ داده: 16 ساعت قبل 0 نهپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 18 ساعت قبل 0 واقعا بچه ها مطلب تون عالی بود ????????????????????????????????????پاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 18 ساعت قبل 0 عیجانپاسخ به این نظر مهشید پاسخ داده: 2 روز قبل 0 عالی حرف نداره ممنونپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 2 روز قبل 1 ممنون خیلی مطلب خوبی بودپاسخ به این نظر مهشید پاسخ داده: 2 روز قبل 0 عالی نویسنده پاسخ داده: 2 روز قبل 3 عالی????????????????????????????????????رویاپاسخ به این نظر رویا پاسخ داده: 2 روز قبل 1 عالی ????????????????????????????????????????پاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 2 روز قبل -2 هیچیپاسخ به این نظر Ali پاسخ داده: 2 روز قبل 0 عالللیییییییییی????????????❤پاسخ به این نظر سامیه پاسخ داده: 2 روز قبل 0 خیلی خوب بود ممنونپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 3 روز قبل 0 باید ب سگ غذا میداد????پاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 3 روز قبل 0 جوابپاسخ به این نظر مائده پاسخ داده: 4 روز قبل 0 واقعا تشکر میکنم بابت سایت خوبتان ممنونمپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 7 روز قبل 0 باید کمک میکردند سگ بخاطر غذا می آمدپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 7 روز قبل 0 داشت می مرد وبه چیزی فکرمیکرد آن به غذا های خوشمزه ی فکر می کرد.همچنین از پیش آن رفت وبهمان غذا دادپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 1 هفته قبل 0 بی انصافی بودپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 1 هفته قبل 0 یلاذپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 1 هفته قبل 0 سلام،پاسخ به این نظر ناشناس پاسخ داده: 1 هفته قبل 0 خیلی عالی بود ❤پاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 1 هفته قبل 0 عالی بودپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 5 ماه قبل 9 روزی در فصل بهار،با تعدادی از دوستان برای تفریح و تماشای دشت و صحرا بیرون رفتیم.دریک جای سرسبز جای گرفتیم وسفره ای انداختیم.سگی از دور به ما نزدیک شد.یکی از دوستان سنگی جلوی سگ انداخت،سگ سنگ را بو کرد و بی درنگ بازگشت.سگ را صدا کردن اما باز نگشت.یکی از بچه ها گفت:میدانید که این سگ چه گفت؟ گفت:《این بدبختان از گرسنگی سنگ میخورند.از خوان و سفره ی ایشان چه توقعی میتوان داشت.؟سارا کامیابپاسخ به این نظر نیکا. پاسخ داده: 6 ماه قبل 17 عالی ک نبود ولی خو اون صفحه کتابمون کامل شد????پاسخ به این نظر فاطمه پاسخ داده: 7 ماه قبل 5 عالیپاسخ به این نظر ارزو پاسخ داده: 3 روز قبل 1 عالی ناشناس پاسخ داده: 8 ماه قبل 7 سلامـ واقعا عالی بود????????????????????پاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 8 ماه قبل 3 سلام.خسته نباشید.ساختمان نوشته رو ننوشتیدپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 9 ماه قبل 4 عزیزم بده بمالیمپاسخ به این نظر فرید رحمتی پاسخ داده: 9 ماه قبل 4 عالی عالی عالی عالی عالی عالی ????????پاسخ به این نظر ناشناس پاسخ داده: 9 ماه قبل 6 خیلی عالی بود ممنونپاسخ به این نظر ناشناس پاسخ داده: 9 ماه قبل 9 خیلی عالی بود ممنونمپاسخ به این نظر عولی عولی عولی عالی پاسخ داده: 7 ماه قبل 0 عالی ناشناس پاسخ داده: 10 ماه قبل 5 عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالپاسخ به این نظر ناشناس پاسخ داده: 10 ماه قبل 6 عالیپاسخ به این نظر ???? پاسخ داده: 10 ماه قبل 6 عالی بود مرسی از نویسنده شپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 10 ماه قبل 6 ممنون از نویسندهپاسخ به این نظر ناشناس پاسخ داده: 10 ماه قبل 6 بله راضی هستمپاسخ به این نظر Sa az پاسخ داده: 11 ماه قبل 3 یک بیچاره.پاسخ به این نظر Ami پاسخ داده: 11 ماه قبل 6 عالیپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 11 ماه قبل 2 سلام بسیار عالیپاسخ به این نظر حسام پاسخ داده: 9 ماه قبل 4 بسیار عالی راد پاسخ داده: 11 ماه قبل 1 خیلی خوبهپاسخ به این نظر Se a پاسخ داده: 11 ماه قبل 8 خیلی خیلی خیلی عالیهپاسخ به این نظر Se a پاسخ داده: 11 ماه قبل -1 خیلی خیلی خوبهپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 11 ماه قبل 1 عالی بود????????پاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 11 ماه قبل 0 عالبییییییییییییپاسخ به این نظر ???? پاسخ داده: 11 ماه قبل 3 خوب بود ممنونمپاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 11 ماه قبل 0 یکی از دوستانمان گفت : این آدما اونقدر بدبختن که نون برای خوردن ندارند وسنگ میخورند پس نمیشه توقعی از آنها داشت. ارشیا حاجی حسینیپاسخ به این نظر به توچه پاسخ داده: 11 ماه قبل 6 این سگ از سنگ ناراحت شد می خاست تو را گاز بگیرهپاسخ به این نظر به توچه پاسخ داده: 11 ماه قبل 9 من که میگم واقعا جانان پاسخ داده: 11 ماه قبل 2 ببخشی من ۱ بار ارسال کردن دبدم نیومد چند بار تایپ کردم ارسال کردم الان زیاد شده????????پاسخ به این نظر جانان پاسخ داده: 11 ماه قبل -2 متن خوبیه ولی من خودم نوشتم اومدم ببینم اینا چقدر زرنگن????پاسخ به این نظر جانان پاسخ داده: 11 ماه قبل -2 متن ش عاااالیه حتما استفاده کنید دوستان البته خودم نوشته بودم میخواستم ببینم اینا چقدر زرنگنپاسخ به این نظر علی پاسخ داده: 11 ماه قبل 1 خوبهپاسخ به این نظر انیسا پاسخ داده: 11 ماه قبل 1 عالی بود واقعا دوست داشتم ????????????????❤پاسخ به این نظر انیسا پاسخ داده: 11 ماه قبل 1 خیلی عالی بود واقعا????????❤پاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 11 ماه قبل 7 به به کیف کردم حتما استفاده کنید❤❤پاسخ به این نظر نویسنده پاسخ داده: 11 ماه قبل 4 عالی بود خیلی خوب بودپاسخ به این نظر لیلا پاسخ داده: 11 ماه قبل 6 بسیار عالی بودپاسخ به این نظر لیلا پاسخ داده: 11 ماه قبل 3 عالی بود

آخرین مطالب