دسته‌بندی‌ها

توجه : تمامی مطالب این سایت از طریق ربات جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران توسط آیدی موجود در بخش تماس با ما، به ما اطلاع داده تا مطلب حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).
مرغ شب خوان

مرغ شب خوان

یادداشت‌ها آه از آن رفتگان بی‌برگشت ۲۶ فروردین ۱۳۹۹

شبم از بی‌ستارگی، شب گور در دلم گرمی ستاره‌ی دور آذرخشم گهی نشانه گرفت گه تگرگم به تازیانه گرفت بر سرم آشیانه بست کلاغ آسمان تیره گشت چون پر زاغ مرغ شب‌خوان که با دلم می‌خواند رفت و این آشیانه خالی ماند آهوان گم شدند در شب دشت آه از آن رفتگان بی‌برگشت… . . این شعر، بریده‌ای از شعر سماع سوختن اثر جاودان هوشنگ ابتهاج است. یک دقیقه از آن را با صدای استاد بشنوید.. . . پی‌نوشت: هفته گذشته،‌ شعر ارغوان ابتهاج را باهم خواندیم.(+)

۱۲ نظر 51 فیس بوک توییتر گوگل ‌پلاس پینترست لینکدین

نوشته قبلی آیا ما مغزی اجتماعی داریم؟ نوشته بعدی ارتباط اندازه مغز اجتماعی با گروه‌های اجتماعی و رژیم غذایی!

۱۲ نظر علیرضا ۲۶ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۱:۵۸ ب٫ظ امیدوارم همیشه و همیشه و همیشه زندگی سر سازگاری و روی خندان براتون هدیه داشته باشه پاسخ شهلا صفائی ۳۰ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۱:۱۵ ق٫ظ ممنونم علیرضا جان ???? پاسخ علی یکانی ۲۷ فروردین ۱۳۹۹ - ۲:۱۴ ق٫ظ تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باغ شر و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر توراست شور گریه‌ی شبانه با من است پاسخ شهلا صفائی ۳۰ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۱:۱۶ ق٫ظ مرسی از این انتخاب خوب ???????? پاسخ آرشیدوک ۲۹ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۱:۴۱ ق٫ظ کنده‌ پیر آتش اندیشم آرزومند آتش خویشم پاسخ شهلا صفائی ۳۰ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۱:۱۷ ق٫ظ بیت بی‌نظیریه و پایان فوق‌العاده‌ای برای شعر سماع سوختن رقم زد… ممنونم از شما ???? پاسخ پارسا حق رنجبر ۱۰ شهریور ۱۴۰۰ - ۷:۴۸ ق٫ظ فقط : …ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردیست در این سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند یارب!چقدر فاصله دست و زبان است؟ خوب میچکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من میکنم افشردن جان است… جورهء با احوال این روزهایمان روزهایتان پاسخ شهلا صفائی ۱۷ شهریور ۱۴۰۰ - ۲:۲۲ ب٫ظ دردی‌ست در این سینه که همزاد جهان است… ممنونم پارسای عزیز پاسخ باقر ۱۷ آبان ۱۳۹۹ - ۰:۲۵ ق٫ظ سلام نه میشه چیزی گفت نه میشه چیزی نوشت مگه میشه کلام شعر انقدر نافذ باشه کدام بیت این شعرو میخوای بگی خوبه همش عالیه چندین مرتبه این شعر خوانی و گذاشتم و دارم گوش میدم و اشک از چشمانم جاری ممنون خانم شهلا .. پاسخ فاخر ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ - ۰:۳۸ ق٫ظ آه از آن رفتگان بی برگشت…???? پاسخ نازی ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۱۲:۴۵ ب٫ظ انشالله که استاد همیشه سلامت باشند پاسخ احسان ۳۱ تیر ۱۴۰۰ - ۹:۵۷ ب٫ظ بسیار زیباست پاسخ لغو ارسال نظر لغو پاسخ ذخيره نام، ايميل و وبسايت من در مرورگر براي زماني که دوباره ديدگاهي مي‌نويسم. مشترک نمی شوم دریافت همه دیدگاه های این نوشته فقط دریافت پاسخ دیدگاه های خودم wi dow.addEve Lis e e ('DOMCo e Loaded', fu c io () {se Timeou (fu c io (){ apbc _public_se dAJAX( {ac io : 'apbc _js_keys__ge '}, {callback: apbc _js_keys__se _i pu _value, i pu _ ame: 'c _checkjs_3871bd64012152bfb53fdf04b401193f',sile : ue, o_ o ce: ue} ); }, 1000);});

مطالبی که ممکن است دوست داشته باشید. من عاشق چشمت شدم… ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ جلوگیری از قطع درختان جنگل در کتابفروشی؟! ۱۷ فروردین ۱۳۹۶ دوست دارم «خودم» را زندگی کنم … ۲۲ فروردین ۱۳۹۷ امروز جهان رنج های کوچکم سقوط کرد ۱۹ دی ۱۳۹۸ تکرار بی امانِ رفتن و هرگز نرسیدن ۶ اسفند ۱۳۹۵ قدم زدن های بی مقصد ۲۰ آذر ۱۳۹۵ کودکی فراموش شده ۲۰ خرداد ۱۳۹۵ من هرچه ام ، با تو زیباترم … ۲۲ دی ۱۳۹۵ چرا مدتی نبودم ۳ اسفند ۱۳۹۶ درباره A ival – فیلمی که بارها خواهم دید ۱۲ اسفند ۱۳۹۸

هوشنگ ابتهاج

سماع سوختن     عشق شادی ست ، عشق آزادی ست عشق آغاز آدمی زادی ست عشق آتش به سینه داشتن است دم همت بر او گماشتن است عشق شوری زخود فزاینده ست زایش كهكشان زاینده ست تپش نبض باغ در دانه ست در شب پیله رقص پروانه ست جنبشی در نهفت پرده ی جان در بن جان زندگی پنهان زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن زندگی را به عشق بخشیدن زنده است آن كه عشق می ورزد دل و جانش به عشق می ارزد آدمی زاده را چراغی گیر روشنایی پرست شعله پذیر خویشتن سوزی انجمن فروز شب نشینی هم آشیانه ی روز آتش این چراغ سحر آمیز عشق آتش نشین آتش خیزآدمی بی زلال این آتش مشت خاكی ست پر كدورت و غش تنگ و تاری اسیر آب و گل است صنمی سنگ چشم و سنگ دل استصنما گر بدی و گر نیكی تو شبی ، بی چراغ تاریكیآتشی در تو می زند خورشید كنده ات باز شعله ای نكشید ؟چون درخت آمدی ، زغال مرومیوه ای ، پخته باش ، كال مرو میوه چون پخته گشت و آتشگون می زند شهد پختگی بیرون سیب و به نیست میوه ی این دار میوه اش آتش است آخر كار خشك و تر هر چه در جهان باشد مایه ی سوختن در آن باشد سوختن در خوای نور شدن سبك از حبس خویش دور شدن كوه هم آتش گداخته بود بر فراز و فرود تاخته بود آتشی بود آسمان آهنگ دم سرد كه كرد او را سنگ ؟ثقل و سردی سرشت خارا نیست نور در جسم خویش زندانی ست سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است فكر پرواز در دل سنگ است مگرش كوره در گذار آرد آن روان روانه باز آرد سنگ بر سنگ چون بسایی تنگبه جهد آتش از میان دو سنگ برق چشمی است در شب دیدار خنده ای جسته از لبان دو یار خنده نور است كز رخ شاداب می تراود چو ماهتاب از آب نور خود چیست ؟ خنده ی هستیخنده ای از نشاط سرمستی هستی از ذوق خویش سرمست است رقص مستانه اش ازین دست است نور در هفت پرده پیچیده ست تا درین آبگینه گردیده ست رنگ پیراهن است سرخ و سپید جان نور برهنه نتوان دید بر درختی نشسته ساری چند چند سار است بر درخت بلند ؟زان سیاهی كه مختصر گیرند آٍمان پر شود چو پر گیرند ذره انباشتی و تن كردی خویشتن را جدا ز من كردی تن كه بر تن همیشه مشتاق است جفت جویی ز جفت خود طاق است رود بودی روان به سیر و سفر از چه دریا شدی درنگ آور ؟ذره انباشی چو توده ی دود ورنه هر ذره آفتابی بود تخته بند تنی ، چه جای شكیب ؟بدر آی از سراچه ی تركیب مشرق و مغرب است هر گوشت آسمان و زمین در آغوشت گل سوری كه خون جوشیده ست شیرهی آفتاب نوشیده ست آن كه از گل و گلاب می گیرد شیره ی آفتاب می گیرد جان خورشید بسته در شیشه ست شیشه از نازكی در اندیشه ست پری جان اوست بوی گلاب می پرد از گلابدان به شتاب لاله ها پیك باغ خورشیدند كه نصیبی به خاك بخشیدند چون پیامی كه بود ، آوردند هم به خورشید باز می گردند برگ ، چندان كه نور می گیرد باز پس می دهد چو می میرد وامدار است شاخ آتش جو وام خورشید می گزارد او شاخه در كار خرقه دوختن است در خیالش سماع سوختن است دل دل دانه بزم یاران است چون شب قدر نور باران است عطر و رنگ و نگار گرد همند تا سپیده دمان ز گل بدمند چهره پرداز گل ز رنگ و نگار نقش خورشید می برد در كار گل جواب سلام خورشیدست دوست در روی دست خندیدست نرم و نازك از آن نفس كه گیاهسر بر آرد ز خاك سرد و سیاه چشم سبزش به سوی خورشیدست پیش از آتش به خواب می دیدست دم آهی كه در دلش خفته ست یال خورشید را بر آشفته ست دل خورشید نیز مایل اوست زان كه این دانه پاره ی دل اوست دانه از آن زمان كه در خاك است با دلش آفتاب ادراك است سرگذشت درخت می داند رقم سرنوشته می خواند گرچه با رقص و ناز در چمن است سرنوشت درخت سوختن است آن درخت كهن منم كه زمانبر سرم راند بس بهار و خزان دست و دامن تهی و پا در بند سر كشیدم به آسمان بلند شبم از بی ستارگی ، شب گور در دلم گرمی ستاره ی دور آذرخشم گهی نشانه گرفت كه تگرگم به تازیانه گرفت بر سرم آشیانه بست كلاغ آسمان تیره گشت چون پر زاغ مرغ شب خوان كه با دلم می خواند رفت و این آشیانه خالی ماند آهوان گم شدند در شب دشت آه از آن رفتگان بی برگشت گر نه گل دادم و بر آوردم بر سری چند سایه گستردم دست هیزم شكن فرود آمد در دل هیمه بوی دود آمد كنده ی پر آتش اندیشم آرزومند آتش خویشم

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 11:56 توسط علی دهقان  | 

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب