دسته‌بندی‌ها

توجه : تمامی مطالب این سایت از طریق ربات جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران توسط آیدی موجود در بخش تماس با ما، به ما اطلاع داده تا مطلب حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

دوزخ گابریل قسمت چهارم

فصل چهارم پروفسور امرسون یک جا اشتباه پیچیده بود, هرچند شاید می شد کل زندگی او را با تعدادی ازپیچیدن های اشتباه تشریح کرد, ولی این یکی واقعا تصادفی بود. او داشت روی آیفون خود یک ایمیل خشمگین از برادرش را می خواند و در همان حال در میان طوفان و در ساعت اوج ترافیک…

دوزخ گابریل قسمت چهارم

فصل چهارم پروفسور امرسون یک جا اشتباه پیچیده بود, هرچند شاید می شد کل زندگی او را با تعدادی ازپیچیدن های اشتباه تشریح کرد, ولی این یکی واقعا تصادفی بود. او داشت روی آیفون خود یک ایمیل خشمگین از برادرش را می خواند و در همان حال در میان طوفان و در ساعت اوج ترافیک شهر تورنتو مشغول رانندگی جاگوار خود بود. در نتیجه به جای اینکه به راست بپیچد به چپ و داخلی خیابان بلور پیچید. در خیابان بلور اصلا امکان دور زدن در ساعت اوج ترافیک وجود نداشت, و ترافیک به قدری شدید بود که او به سختی توانست خود را به سمت راست خیابان بکشاند تا از یکی از خیابانهای سمت راست برگردد, در همین زمان بود که به یک خانم میچل با ظاهر خیلی خیس و رقت بار برخورد کرد, که با  چنان حالتی مغمومی به سمت پایین خیابان حرکت می کرد که انگار یک بی خانمان است, و به این صورت بود که او در یک لحظه به خاطر احساس گناه دختر را به داخل ماشین جاگوار خود که مایه غرور و شادمانی اش بود دعوت کرد. “معذرت می خواهم که وسایل داخل ماشین شما را خراب می کنم, “دختر با لحن مرددی عذرخواهی کرد. پروفسور انگشتان خود را به دور فرمان ماشین فشار داد و گفت : “من یک نفر را دارم که وقتی داخل ماشین گلی می شود آن را تمیز می کند. “ جولیا سر خود را خم کرد, زیرا جواب او آزارنده بود, به طور ضمنی او را با گل و لای مقایسه کرد, اما خوب البته, این همان تصوری بود که پروفسور از او در آن لحظه داشت. گل و لای زیر پاهایش. او پرسید “کجا زندگی می کنی؟ “, در حالیکه تلاش می کرد دختر را به یک مکالمه مودبانه و امن مشغول کند تا سفرشان در کنارهم که او البته امیدوار بود بسیار کوتاه باشد, به پایان برسد. “در مادیسون, کمی بالاتر سمت راست است. “او به نقطه ای کمی دورتر اشاره کرد. “من می دانم مادیسون کجا است. “با عصبانیت جواب داد. جولیا در حالیکه از گوشه چشمش به او نگاه می کرد, خود را به پنجره ماشین چسباند. آرام آرام سر خود را چرخاند و به بیرون ماشین نگاه کرد در حالیکه لب پایینش را به سختی با دندانهایش گاز گرفته بود. پرفسور آرام زیر لب فحش داد. حتی زیر آن موهای تیره خیس و آشفته, دختر زیبا بود, یک فرشته چشم قهوه ای با شلوار جین و کفش ورزشی. مغزش به خاطر توصیفی که صدای درون اش راجع به دختر کرد اندکی متوقف شد. این صفت فرشته چشم قهوه ای به نظرش به طرز عجیبی آشنا می آمد, ولی چون هیج منبعی برای آن به ذهنش نرسید این فکر را به کنار گذاشت. “چه پلاکی در مادیسون؟ “صدایش را بقدری ملایم کرده بود که جولیا به سختی آن را شنید. “چهل و چهار. “ او سری تکان داد و ماشین را در مقابل یک خانه سه طبقه, با آجرهای قرمز که تبدیل به یک آپارتمان شده بود متوقف کرد. دختر زمزمه کرد “متشکرم, “و در یک ثانیه دسته در را چرخاند تا فرار کند. او دستور داد, “صبر کن, “به صندلی عقب خم شد و یک چتر بزرگ سیاه رنگ را بالا آورد. دختر صبر کرد و با تعجب دید که پروفسور از ماشین خارج شد و ماشین را دور زد و درب طرف او را برایش باز نمود, با چتر باز منتظر شد تا او و کوله پشتی پلیدش از جاگوار خارج شوند, و با او به سمت خانه اش حرکت کرد تا به پله های مقابل ساختمان رسیدند. “متشکرم, “دختر دوباره تکرار کرد در حالیکه زیپ کیف خود را کشید و سعی کرد در آن را باز کند تا کلیدش را پیدا کند. پرفسور تلاش کرد احساس نفرتش از دیدن کیف پلید را پنهان کند, و هیچ چیز نگفت. او تلاش جولیا برای باز کردن زیپ را تماشا کرد, و سپس به تماشای صورت او پرداخت که قرمز و قرمز تر می شد و ناراحتی او را به دلیل اینکه زیپ کیف باز نمی شد دید. حالت او را وقتی کف اتاق روی فرش ایرانی او زانو زده بود بخاطر آورد, و به ذهنش خطور کرد که شاید خودش دلیل همه مشکلاتی است که برای دختر به وجود آمده است. بدون گفتن هیچ کلمه ای, کیف را از دست او گرفت و چتر را که حالا بسته بود به دست او داد. زیپ را با یک حرکت باز کرد و کیف را باز نگه داشت, و منتظر شده که او دستش را داخل کیف کند و کلید خود را پیدا کند. دختر کلید را پیدا کرد ولی عصبی بود و آنها را به زمین انداخت. وقتی آنها را برداشت دستهایش به قدری می لرزید که نمی توانست کلید درست را در بین دسته کلید پیدا کند. پروفسور که صبرش تمام شده بود, دست کلید را از دست او گرفت و همه کلیدها را داخل در امتحان کرد , وقتی با موفقیت توانست در را باز کند, اول گذاشت که دختر وارد خانه شود و بعد کلید ها را به او پس داد. دختر کیف پلیدش را پس گرفت و زیر لب کلمات تشکر آمیزی زمزمه کرد. “من با تو تا در خانه ات می آیم, “این را گفت و دختر را در راهرو آپارتمان دنبال کرد. “یک بار یک آدم بی خانمان در لابی آپارتمان با من برخورد داشت, هرچه یک نفر احتیاط کند باز هم کم است.” جولیا دردل به تمام خدایان آپارتمانها التماس کرد که بتواند کلید خانه اش را در دسته کلید به راحتی پیدا کند. و آنها به دعاهای او پاسخ دادند. وقتی او داشت به داخل خانه می رفت و در را محکم ولی نه با نامهربانی روی استاد می بست, ناگهان متوقف شد. و بعد انگار که او را سالهاست که می شناسد, لبخندی زد و مودبانه پرسید که آیا او میل دارد که یک فنجان چای بنوشد. با آنکه پیشنهاد جولیا او را شگفت زده کرد, پروفسور امرسون ناگهان خود را دید که در وسط آپارتمان او ایستاده است بدون اینکه فرصت داشته باشد که فکر کند آیا این کار صحیحی است. در حالیکه او به اطراف  آن فضای کوچک و خراب نگاه می کرد به سرعت نتیجه گرفت که عمل صحیحی انجام نداده است. “پروفسور می توانم کت شما را بگیرم؟”صدای شاد جولیا او را به خود آورد. “و می خواهی آن را کجا بگذاری؟” او دماغ خود را بالا گرفت چون از ابتدا دیده بود که دختر کمد یا جالباسی کنار در برای آویزان کردن لباس ندارد. دختر چشمان خود را پایین آورد, و سرش را خم کرد. پروفسور دید که او با حالت عصبی داخل لپ خود را می جود, و به سرعت از بی ادبی خودش پشیمان شد. “من را ببخش, “او گفت, و کت بربری خود را که بسیار به آن می بالید به دختر داد, “و خیلی ممنون. “ جولیا کت را با دقت به قلابی که پشت در بود آویزان کرد و کوله خود را به سرعت روی زمین گذاشت, “داخل شوید و راحت باشید. من چای درست می کنم. “ پروفسور به سمت یکی از دو صندلی داخل اتاق حرکت کرد و روی آن نشست, و سعی کرد حالت انزجار خود را بخاطر جولیا مخفی کند. کل آپارتمان از دستشویی مهمان در خانه او کوچکتر بود, و در آن یک تخت کوچک بود که به یک دیوار تکیه داده شده بود. یک میز کوچک و دو صندلی, یک جاکتابی کوچک ایکا , و یک دراور, ولی آشپزخانه ای در کار نبود. چشمان او به اطراف اتاق حرکت کرد, تا نشانه ای از وسایل آشپزخانه پیدا کند تا اینکه در نهایت, چشمش به یک اجاق ماکرویو و یک گاز برقی کوچک خورد, که روی دراور قرار داشتند و یک یخچال کوچک کنار آنها روی زمین بود. “من یک کتری برقی دارم. “دختر طوری این واقعیت را اعلام کرد انگار که یک الماس تیفانی دارد. استاد متوجه آبی که از موهای او جاری بود شد, و بعد کم کم متوجه لباسهای او شد که  آب روی آنها جاری می شد, و بعد متوجه آنچه زیر لباسها بود شد, چون هوا سرد بود … و او با شتاب و کمی به خشکی پیشنهاد کرد که دختر چای را فراموش کند و اول برود و خود را خشک نماید. بار دیگر او سرش را پایین انداخت, و قرمز شد و سلانه سلانه به سمت حمام رفت تا یک حوله بیاورد. او پس از چند ثانیه با یک حوله بنفش که به بالاتنه اش روی لباسهای خیس بسته بود و یک حوله دیگر در دستش بازگشت. او حرکتی کرد که گویا می خواست روی زمین بخزد و رد آب را خشک نماید, ولی پروفسور بلند شد و او را متوقف کرد. “اجازه بده که من اینکار را انجام بدهم, “ او گفت. “توباید لباسهایت را با لباسهای خشک عوض کنی قبل از اینکه سینه پهلو کنی. “ “و بمیرم,”دختر اضافه کرد. بیشتر انگار با خودش حرف می زد تا با او, و به سمت جالباسی رفت, در حالیکه سعی می کرد که به دو چمدان بزرگ در راه برخورد نکند. پروفسور اندکی تعجب کرد که چرا او هنوز چمدانهایش را باز نکرده است, اما چون مهم نبود سریع آن را فراموش کرد. درحالیکه او آب را از روی کف چوبی کهنه و خراشیده اتاق پاک می کرد, اخمهایش را در کرده بود. وقتی کار تمام شد, او به دیوارها نگاه کرد و متوجه شد که آنها احتمالا یک روز سفید بوده اند, اما اکنون به رنگ کرمی چرکی درآمده بودند و لایه لایه و لکه شده بودند. او سقف اتاق را با دقت مطالعه کرد و چندین لکه بزرگ آب را روی آن دید و در یکی از گوشه های آن نشانه های آغاز کپک زدگی را مشاهده کرد. او به خود لرزید , متعجب بود که چرا در این دنیا باید دختر نازنینی مثل خانم میچل در چنین محل وحشتناکی زندگی کند. هرچند معترف بود که آپارتمان بسیار مرتب و پاکیزه است.و همین هم کمی غیر عادی به نظر می رسید. “چقدر اجاره برای این محل می دهی؟ “از او سوال کرد, در حالیکه خود را اندکی جابجا کرد تا بتواند هیکل یک متر و هشتاد و هشت سانتیمتری خود را در وسیله کوچکی که به عنوان صندلی تا شو قالب شده بود قرار دهد. “هشتصد برای هر ماه ولی هزینه آب و برق در همان اجاره حساب شده است, “او با صدای بلند این را گفت درست قبل از اینکه وارد حمام بشود. پروفسور امرسون با اندکی تاسف شلوار ارمنی خود را به خاطر آورد که پس از پرواز بازگشت از پنسیلوانیا آن را دور انداخته بود. حتی تصور پوشیدن شلواری که یک موقع خیس از ادرار شده بود, برایش غیر قابل تحمل بود, ولو اینکه با دقت تمیز می شد, به همین دلیل فقط آن را دور انداخته بود. ولی پولی که پائولینا برای خرید آنها پرداخته بود می توانست خرج یک ماه اجاره خانم میچل را بدهد. و حتی مقداری هم اضافه می آمد. با نگاه به اطراف اتاق کوچک, به طرزی رنج آور و رقت بار مشخص بود, که او سعی کرده است آنجا را به صورت یک خانه دربیاورد. یک کپی بزرگ از نقاشی هنری هالیدی, “ملاقات دانته با بئاتریس برروی پل سانتا ترینیتا “در کنار تخت او آویزان بود. پروفسور تصور کرد که او روی بالش خود می چرخد و درحالیکه موهای بلند و براقش چون آبشاری اطراف صورتش می ریزد, قبل از خوابیدن به نقاشی دانته خیره می شود. او با احساس وظیفه شناسی این خیال را به کنار گذاشت و به این نکته توجه کرد که چقدر عجیب است که آنها هردو این نقاشی را در خانه دارند. او به نقاشی خیره شد و  با تعجب دقت کرد که جولیا شباهت شگفت انگیزی به بئاتریس دارد. شباهتی که او قبلا متوجه آن نشده بود. این فکر همچون یک در بطری باز کن در مغز او سوراخی ایجاد کرد , ولی او از بیشتر اندیشیدن به آن خود داری کرد. او توجه کرد که نقاشی های کوچکتری از مناظری در ایتالیا در جای جای دیوارهای خراب اتاق آویزان شده اند, یک نقاشی ازدومو در فلورانس, یک طرح مدادی از سنت مارکو در ونیز, یک عکس سیاه و سفید از گنبد سنت پتر در رم. او یک گلدان گیاه دید که به کنار پنجره زینت می بخشید, در آن فقط یک ساقه گل شیپوری بود, ولی حتما دختر تصمیم داشت از آن نگهداری کند تا تبدیل به یک گلدان پر گل بشود. مشاهده کرد که پرده ها بسیار زیبا هستند, یک پارچه ظریف با گلهای بنفش که با رو تختی و کوسن ها هماهنگ بود. و کتابخانه او با تعداد زیادی کتابهای انگلیسی و ایتالیایی پر شده بود. پروفسور نام کتابها را به سرعت خواند و اندکی تحت تاثیر کلکسیون آماتوری او قرار گرفت. ولی در کل اتاق کهنه, کوچک, نیازمند به تعمیر, و بدون آشپزخانه بود, و پروفسور امرسون حتی به سگ خود اجازه نمی داد که در چنین محلی زندگی کند, البته اگر اصلا سگی داشت. جولیا از حمام خارج شد, در حالیکه یک لباس ورزشی شامل کاپشن کلاه دار و شلوار یوگا به تن داشت, گیسوان دوست داشتنی اش را پیچیده و بالای سرش جمع کرده بود و با یک کلیپس آنها را محکم کرده بود. حتی در چنین لباسهایی که بدون هدف انتخاب شده بودند. او به نظرخیلی جذاب می آمد, بی نهایت جذاب و استاد به خود اجازه داد که در دل بگوید خوش تراش است. “من هم چای صبحانه انگلیسی و هم لیدی گری دارم, “از روی شانه اش با استاد صحبت کرد, در حالیکه روی چهار دست و پا خم شد تا دو شاخه کتری برق را در پریز فرو کند.که در زیر دراور قرار داشت. پروفسور وضعیت زانو زدن او را بررسی کرد, درست مثل وقتی که در دفتر او بود, و در سکوت سرش را تکان داد.  این دختر فاقد هرگونه غرور و خود بزرگ بینی بود که البته نکته مثبتی محسوب می شد, ولی دائما دیدن او روی زانوهایش واقعا استاد را می آزرد. هرچند نمی توانست دقیقا بگوید که چرا آزرده خاطر می شود. “صبحانه انگلیسی. چرا اینجا زندگی می کنی؟ “ جولیا به دلیل لحن تند استاد به سرعت از جایش بلند شد. در حالیکه هنوز پشت به او بود, یک قوری بزرگ قهوه ای و دو فنجان ونعلبکی چینی با زیبایی غیر منتظره را کنار هم چید. “این یک خیابان آرام در یک محله خوب است. من ماشین ندارم, و باید جایی باشم که بتوانم راحت پیاده به دانشگاه برسم.”او توقفی کرد تا در هر نعلبکی یک قاشق چایخوری نقره کوچک قرار دهد. “این یکی از بهترین آپارتمانها در رنج قیمت مورد نظر من بود.” او فنجانهای ظریف را روی میز کوچک گذاشت بدون اینکه به استاد نگاه بکند و به سمت دراور باز گشت. “چرا به خوابگاه دانشجویان فوق لیسانس در خیابان چارلز نرفتی؟ “ جولیا چیزی را به زمین انداخت ولی استاد نتوانست ببیند که چه بود. “من قرار بود به دانشگاه دیگری بروم, ولی وسایل جور نشد. به همین دلیل وقتی تصمیم گرفتم به اینجا بیایم, خوابگاه دیگر پر شده بود.” “قرار بود به کدام دانشگاه بروی؟ “ دختر دوباره شروع به گاز گرفتن لب پایینی با دندانهایش کرد, عقب, جلو. “خانم میچل؟ “ “هاروارد “ در اینجا نزدیک بود که پروفسور از روی صندلی ناراحت خود به زمین بیافتد. “هاروارد؟ , پس اینجا چکار می کنی؟ “ جولیا لبخند رمز آلودی زد انگار که دلیل عصبانیت استاد را می دانست “تورنتو در شمال مثل هاروارد است. “ “خانم میچل فروتنی را کنار بگذار. من از تو یک سوال پرسیدم. “ “بله پروفسور. و من می دانم که شما وقتی سوال می کنید, انتظار شنیدن یک پاسخ دارید. “ جولیا یکی از ابروهایش را بالا برد, و استاد به سمت دیگری نگاه کرد. “پدرم نمی توانست هزینه ای را که برای تحصیل من لازم بود بپردازد, و بورسی که آنجا به من پرداخت می شد کافی نبود, و هزینه زندگی در کمبریج بسیار بالاتر از تورنتو است. من تا همین حالا هم چندین هزار دلار بابت وام دانشجویی به دانشگاه سنت جوزف مقروضم, بنابراین تصمیم گرفتم قرضم را بیشتر نکنم . به همین دلیل است که الان اینجا هستم.” او دوباره روی چهار دست و پا خم شد تا دوشاخ کتری برقی را که اکنون جوش آمده بود, از پریز بیرون بکشد در حالیکه پروفسور در حالت شوک سر خود را تکان می داد. “این مطلب در پرونده تو که خانم جنکینز به من داد, نوشته نشده بود.”استاد با اعتراض این را گفت. “تو باید این را می گفتی. “ جولیا این حرف را نشنیده گرفت, و شروع به ریختن چای در قوری کرد. پروفسور در صندلی به سمت جلو خم شد, و به اطراف با عصبانیت اشاره کرد, “این خانه برای سکونت وحشتناک است, حتی آشپزخانه ندارد. تو در اینجا چه غذایی می خوری؟ “ او قوری چای و یک چای صاف کن نقره را روی میز گذاشت و در صندلی تا شوی دیگر نشست.و شروع به بازی با انگشتان خود کرد. “من مقدار زیادی سبزیجات میخورم. می توانم روی اجاق برقی سوپ و کوس کوس درست کنم. کوس کوس یک غذای خیلی مقوی است.” صدای او کمی می لرزید, ولی سعی کرد خوشحال به نظر بیاید. “نمی شود با خوردن این آشغالها زندگی کرد, یک سگ بهتر از این غذا می خورد. “ جولیا سرش را پایین انداخت و بشدت قرمز شد, و تلاش کرد با مژه زدن اشکهایش را عقب بزند. پروفسور برای یک لحظه به او نگاه کرد , و سرانجام او را دید. وقتی متوجه حالت شکنجه شده چهره اش شد, کم کم فهمید که او, پروفسور گابریل او.امرسون, یک حرامزاده خود بزرگ بین است. که باعث شده است که دختر بیچاره بابت فقرش دچار خجالت شود. در حالیکه فقیر بودن اصلا خجالت آور نیست. خود او هم زمانی فقیر بود, خیلی فقیر. این دختر یک زن جوان جذاب و باهوش بود که الان دانشجو بود. هیچ شرمی در این وضعیت وجود ندارد. ولی او به خانه کوچک او آمده بود ودختر سعی کرده بود کاری کند که او آنجا راحت باشد چون جای دیگری برای رفتن نداشت, و او گفته بود که خانه اش حتی برای یک سگ مناسب نیست. او باعث شده بود که دختر احساس بی ارزشی و حماقت کند درحالیکه اصلا چنین نبود. اگر گریس می توانست الان حرفهای او را بشنود, چه می گفت؟ پروفسورامرسون خر است. حداقل الان خودش هم این قضیه را خوب فهمیده بود. “من را ببخش,”او من من کنان گفت. “نمی دانم چرا اینطور شده ام.”چشمان خود را بست و شروع به مالیدن آنها کرد. “شما تازه مادر خود را از دست داده اید. “صدای آرام  جولیا  بخشش آمیز بود. ناگهان انگار کلیدی در درون استاد زده شد. “من نباید اینجا باشم.”او به سرعت بلند شد. “لازم است که بروم.” جولیا او را تا کنار در همراهی کرد. او چتر را برداشت و کت استاد را به دست او داد.بعد با چشمانی فرو افتاده و گونه های داغ , منتظر شد که او خارج شود. از اینکه خانه خود را به او نشان داده بود, نادم بود, چون مشخص بود که بسیار دون شان او بوده است. بر خلاف همین چند ساعت پیش که جولیا به سوراخ هابیت کوچک اما پاکیزه خود بسیار افتخار می کرد, الان بسیار آزرده خاطر بود. و تازه دوباره جلوی او تحقیر شده بود و همه چیز بسیار بدتر شده بود. او سرش را برای دختر تکان داد, و زیر لبی چیزی گفت , و از آپارتمان او خارج شد. جولیا پشتش را به در بسته تکیه داد و سرانجام به اشکهایش اجازه داد که جاری شوند. تق, تق. می دانست چه کسی است. اما خیلی ساده نمی خواست که جواب در را بدهد. خدایان سوراخ هابیت های گران تر از قیمت واقعی و نامناسب حتی برای زندگی سگها, خواهش می کنم کاری کنید که او من را به حال خودم بگذارد. ولی به دعاهای آرام و خود انگیخته جولیا پاسخی داده نشد. تق, تق, تق. او به سرعت اشکها را ازچهره اش پاک کردو در را باز کرد, ولی فقط گذاشت که لای در اندکی باز بماند. او با تحیر به دختر انگار که درخت کریسمس است خیره شد, گویا هضم این حقیقت که در فاصله رفتن و برگشتن او دختر گریه می کرده است برایش مشکل بود. دختر صدایش را صاف کرد و چشمانش را پایین انداخت به کفشهای ایتالیایی او نگاه کرد, استاد کمی کفشهایش را عقب کشید. “دفعه آخر که استیک خورده ای, کی بوده است؟” جولیا خندید و سرش را تکان داد. نمی توانست به خاطر بیاورد. “خوب امشب قرار است استیک بخوری. من دارم از گرسنگی می میرم. و تو با من برای شام بیرون میایی.” دختر به خود اجازه داد که لبخند شرورانه ای بزند. “پرفسور, شما مطمئن هستید ؟ من فکر کردم که این”ادای رفتار پروفسور در دفترش را در آورد “… به نظر رابطه جالبی نمی آید. “ استاد کمی سرخ شد. “دیگر نگران آن قضیه نباش. فقط… “نگاهش روی لباسهای دختر سرگردان ماند, و البته کمی بیشتر از حد به برآمدگی زیبای سینه اش خیره شد. جولیا نگاهش را پایین انداخت. “می توانم لباسم را عوض کنم. “ “خیلی خوب می شود. دقت کن که لباس مناسبی بر تن کنی. “ او با حالت آزرده ای به استاد نگاه کرد. “من شاید فقیر باشم, اما وسایل زیبایی هم دارم, که هیچکدامشان فقیرانه نیست, اگر ترستان اینست که ظاهر فقیرانه من باعث شرمندگیتان بشود.” پروفسور در حالیکه به شدت خود را در درون سرزنش می کرد دوباره قرمز شد, “منظورم این بود… لباس مناسبی برای رستورانی بوود که من هم باید برای ورود به آن کت و کراوات داشته باشم.”او تقریبا لبخندی زد که به معنای عذر خواهی بود. نگاه جولیا روی بلیز یقه باز و پولیور استاد سرگردان ماند, و البته کمی بیشتر از حد به خطوط زیبای عضلات روی سینه اش خیره شد, “فقط به یک شرط قبول می کنم. “ “تو در شرایطی نیستی که با من بحث کنی. “ “خوب پس, خداحافظ پروفسور. “ “صبر کن. “او نوک کفش گرانقیمت ایتالیایی خود را لای در گذاشت, و آن را باز نگه داشت.و حتی بابت خطی که ممکن است روی آنها بیافتد نگرانی به خود راه نداد. “شرط تو را بشنویم. “ دختر سر خود را به یک طرف خم کرد و قبل از اینکه صحبت کند لحظه ای در سکوت او را بررسی کرد.”به من بگویید بعد از همه حرفهایی که به من زده اید, چرا من باید برای شام با شما بیرون بیایم. “ او با تعجب به دختر خیره شد. سپس تا ریشه موهایش قرمز شد و با لکنت شروع به صحبت کرد. “من, اوم… به اینصورت, فکر کنم می توانی اینطور بگویی که ما… یا تو ..” جولیا یکی از ابروهایش را بلند کرد و شروع به بستن در روی پای استاد کرد. “صبر کن. “ با دستش در را باز نگه داشت تا مانع آسیب دیدن بیشتر پای راستش بشود. “چون چیزی که پل نوشته بود حقیقت داشت : امرسون خر است. اما حداقل خودش الان این را می داند. “ در این وقت بود که دختر به او لبخند زد, و او دید که خودش هم دارد در جواب دختر لبخند می زند. دختر واقعا وقتی لبخند می زد خیلی زیبا می شد. او باید کاری می کرد که دختر بیشتر لبخند بزند. البته صرفا به خاطر دلایل زیبایی شناسانه محض باید اینکار را می کرد. “من اینجا منتظر شما می مانم. “در حالیکه سعی می کرد به او فرصتی برای تغییر عقیده ندهد, دست خود را دراز کرد و در آپارتمان را بست. داخل آپارتمان, جولیا چشمان خود را بست و ناله کرد. __ATA.cmd.push(fu c io () { __ATA.i i VideoSlo ('a a ags-370373-61a012329d24b', { sec io Id: '370373', fo ma : 'i ead' }); }); __ATA.cmd.push(fu c io () { __ATA.i i Dy amicSlo ({ id: 'a a ags-26942-61a012329d2ad', loca io : 120, fo mFac o : '001', label: { ex : 'آگهی&zw j;ها', }, c ea ive: { epo Ad: { ex : 'Repo his ad', }, p ivacySe i gs: { ex : 'حریم خصوصی', o Click: fu c io () { wi dow.__ cfapi && wi dow.__ cfapi( 'showUi' ); }, } } }); }); Sha e his:توییترفیسبوکدوست‌داشتن:دوست داشتن در حال بارگذاری... Rela ed

Gab iel's Rap u e: Pa O e20212021No Ra edNo Ra ed1h 46mIMDb RATING6.1/10370YOUR RATINGRa e

Cas & c ewUse eviewsIMDbP oAll opics

if( ypeof ue === 'fu c io '){ ue ('bb', 'Dy amicFea u e_He oPos e ', {wb: 1}); }if( ypeof ue === 'fu c io '){ ue ('be', 'Dy amicFea u e_He oPos e ', {wb: 1}); }if( ypeof ue === 'fu c io '){ ue ('bb', 'Dy amicFea u e_He oSla e', {wb: 1}); }Play aile 2:00if( ypeof ue === 'fu c io '){ ue ('be', 'Dy amicFea u e_He oSla e', {wb: 1}); }1 Video18 Pho osRoma ceBased o he bes selli g ovel f om by Sylvai Rey a d.Based o he bes selli g ovel f om by Sylvai Rey a d.Based o he bes selli g ovel f om by Sylvai Rey a d.IMDb RATING6.1/10370YOUR RATINGRa eDi ec o Tosca MuskW i e Sylvai Rey a d(based o he book by)S a sMela ie Za e iGiulio Be u iJames A d ew F ase Top c edi sDi ec o Tosca MuskW i e Sylvai Rey a d(based o he book by)S a sMela ie Za e iGiulio Be u iJames A d ew F ase See p oduc io , box office & compa y i fo20Use eviewsSee mo e a IMDbP o

آخرین مطالب