دسته‌بندی‌ها

توجه : تمامی مطالب این سایت از طریق ربات جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران توسط آیدی موجود در بخش تماس با ما، به ما اطلاع داده تا مطلب حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

به عزم صید چنان گرم خواست شهبازش

به عزم صید چنان گرم خواست شهبازش

 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع

 

فهرست شعرها به ترتیب آخر حرف قافیه گردآوری شده است. برای پیدا کردن یک شعر کافی است حرف آخر قافیهٔ آن را در نظر بگیرید تا بتوانید آن را پیدا کنید.

مثلاً برای پیدا کردن شعری که مصرع خرمن خود را چو کردی پاک در صحرا ممان مصرع دوم یکی از بیتهای آن است باید شعرهایی را نگاه کنید که آخر حرف قافیهٔ آنها «ن» است.

دسترسی سریع به حروف

ا | ب | ت | د | ر | س | ش | ن | ی | ص | ق | ک | ل | م | و | ه

ا

زشت رو چون سازد از خود دور خوی زشت را؟لازم افتاده است خوی زشت، روی زشت را

چرخ می داند عیار آه پرتائثیر رامی توان در زخم دیدن جوهر شمشیر را

چشم صیاد تو ترسانده است چشم ناز رابی زبان کرده است سحر غمزه ات اعجاز را

چون دریغ از دیده داری حسن ذات خویش رااز چه دادی عرض بر عالم صفات خویش را؟

از دست کار رفته بود پیش، کار مادر برگریز جوش زند نوبهار ما

گردون سنگدل نبود مرد جنگ ماپروای تیغ کوه ندارد پلنگ ما

زد غوطه بس که در تن خاکی روان ماگردید رفته رفته زمین آسمان ما

تا چند نهد روی به رو آن کف پا را؟می ریزم، اگر دست دهد، خون حنا را!

بگذار شود زیر و زبر جسم گران راتا چند عمارت کنی این گور روان را؟

بیدار کند بانگ نی افسرده دلان رانی صور سرافیل بود مرده دلان را

کلید فتح بود از دل شکسته گدا رادر گشاده روزی است چشم بسته گدا را

قرار نیست دمی چون شرار، خرده جان راچه حاجت است به طبل رحیل ریگ روان را؟

زهی ز روزن داغ تو روشنایی دلهاشکست طرف کلاه تو مومیایی دلها

نیست پروای کدورت دل بی کینه ما رازنگ پیراهن تن می شود آیینه ما را

ب

گریه مستانه بی می می کند ما را خرابسیل بیکارست چون از خود برآرد خانه آب

از ترحم حسن جولان می نماید در نقابساقی از بی ظرفی ما می کند در باده آب

می شود در دور خط عاشق ز جانان کامیاببیشتر گردد دعا در دامن شب مستجاب

عمر را پاس نفس باز ندارد ز شتابنتوان زد به گره آب روان را ز حباب

چه خیال است کند مست ترا باده نابمستی چشم ترا آب خمارست شراب

روز در جام می آویز که در شب می نابهمچو آبی است که لب تشنه بنوشد در خواب

چو ساخت قد ترا حلقه عمر پا به رکاباشاره ای است که بر در زن از جهان خراب

یکی دو شد ز اجل ماتم روان غریبدوباره کور شود کور در مکان غریب

ت

زردرویی می کشد مهر از ترنج غبغبتبوسه در پرواز می آید ز تحریک لبت

عمر چون از چل گذشت از وی وفاجستن خطاستدر نشیب از آب خودداری طمع کردن خطاست

حاصل ما از نظربازی نگاه حسرت استکشت ما را خوشه ای گر هست آه حسرت است

لعل جان بخش ترا خط دورباش آفت استنیل چشم زخم آب زندگانی ظلمت است

قسمت روشندلان از زندگانی کلفت استچشمه حیوان ز آه خود نهان در ظلمت است

در کهنسالی ز نسیان شکوه کفر نعمت استهر چه از دل می برد یاد جوانی رحمت است

بی دماغان را نرنجاندن به صحبت منت استپیش عزلت دوستان تقصیر خدمت، خدمت است

شیوه چشم کبود از چشم ها دلکشترستخانه چینی نما را آب و تاب دیگرست

باده لعلی ز لعل و شیشه از کان خوشترستبی تکلف شیشه می از بدخشان خوشترست

راحت مرگ فقیران ز اغنیا افزونترستکفش تنگ از پا برون کردن حضور دیگرست

نیست شاه آن کس که او را تاج گوهر بر سرستهر که را سد رمق هست از جهان، اسکندرست

صندل بی مغز عالم گرده دردسرستنوش این محنت سرا آهن ربای نشترست

آنچه ما را از شراب زندگی در ساغرستخوردنش خون دل است و ماندنش دردسرست

می شوم گل، در گریبان خار می افتد مراغنچه می گردم، گره در کار می افتد مرا

بحر نتواند غبار غم ز دل شستن مراچون گهر گرد یتیمی گشته جزو تن مرا

می گشاید ذکر بر رویت در الله رانیست جز این حلقه دیگر حلقه آن درگاه را

خط مشکین خواست عذر آن عذار ساده راسرمه ای در کار بود این چشم برف افتاده را

نیست سوی حق به جز تسلیم راهی بنده راجستجوی این گهر گم می کند جوینده را

نیست پروای علایق طبع وحشت دیده راخار نتواند گرفتن دامن برچیده را

عشق می پاشد ز یکدیگر دل غم پیشه راتوتیا می سازد آخر زور می این شیشه را

حسن عالمسوز دارد بی قرار اندیشه رانقش شیرین نعل در آتش گذارد تیشه را

زلف طرار تو می بندد زبان شانه رادر سخن می آورد لعل لبت پیمانه را

بی سرانجامی صفا بخشد دل دیوانه راترک رفت و رو بود جاروب این ویرانه را

نیل چشم زخم باشد زنگ کلفت سینه راناخن شیرست صیقل در نظر آیینه را

شوخی راز محبت می شکافد سینه راآب این گوهر به طوفان می دهد گنجینه را

بیخودی فرش است در چشم و دل بی تاب ماچون ره خوابیده بیداری ندارد خواب ما

می کند در پرده شب جلوه دایم روز مابی سیاهی نیست هرگز داغ عالمسوز ما

از گرانخوابی چو چشم دام آزادیم ماغفلت ما نیست غفلت، خواب صیادیم ما

بر زبان حرف طلب هرگز نمی آریم مامیهمان بی طلب را دوست می داریم ما

دور شو ای آستین از دیده گریان مامو نمی گنجد میان گریه و مژگان ما

به همواری توان بردن سبق از همرهان اینجابه خودداری توان افتاد پیش از کاروان اینجا

به احسان همتم می کرد قارون اهل دنیا رااگر می بود ممکن خرج کردن دخل بی جا را!

تمنای تو دارد در کشاکش آسمان ها راهدف خمیازه آغوش می سازد کمان ها را

ز بدگویان امان خواهی، ز غیبت پاک کن لب رابه از ترک گزیدن نیست افسون مارو عقرب را

ز خط اندیشه نبود چهره آن سرو قامت رانمی پوشد حجاب ابر خورشید قیامت را

کجا اندیشه عقباست عقل ذوفنونت را؟که دارد فکر نان و جامه بیرون و درونت را

کند هر جا پریشان باد زلف مشکبارش رانقاب روی عنبر می کند خجلت بهارش را

توجه نیست با دلهای سنگین عشق سرکش رانمی باشد به هم آمیزشی یاقوت و آتش را

به گلشن چون روی، بنما به گل چاک گریبان رادر باغ نوی بگشای بر رو عندلیبان را

نلرزد چون دل از دهشت چو برگ بیدپیران را؟که عینک هست میزان قیامت دوربینان را

به آسانی شود دلها مسخر گوشه گیران راید طولاست در صید مگس ها عندلیبان را

کشید آن سنگدل از دست من زلف پریشان راکه سازد کعبه در ایام موسم جمع دامان را

ز نقصان گهر باشد گران خیزی بزرگان راکه خودداری میسر نیست گوهرهای غلطان را

نشاط ظاهر از دل کی برد غم های پنهان را؟گره نگشاید از دل خنده سوفار پیکان را

عدالت عمر جاویدان دهد فرمانروایان راسبیل خضر کن همچون سکندر آب حیوان را

مصیبت می کند بر دل گوارا زهر مردن رادر آتش می نهد داغ عزیزان نعل رفتن را

بلایی نیست چون دل واپسی جانهای روشن راکه می گردد گره در رشته سنگ راه، سوزن را

نمی گردد حجاب از دورگردی لفظ مضمون راسواد شهر نتواند مسخر کرد مجنون را

چه حاصل کز غزالان بزم رنگین است مجنون را؟سگ لیلی به از آهوی مشکین است مجنون را

به خاموشی سرآور روزگار زندگانی رااگر دربسته می خواهی بهشت جاودانی را

نمی آیی به بیداری چو در آغوش من شبهارها کن تا بدزدم بوسه ای در خواب ازان لبها

به چشم مردم آگاه، این فرسوده قالبهاسوارانند در راه عدم افکنده مرکبها

بخیل دوربین زان می کند وحشت ز صحبت هاکه چون اعداد، رجعت در کمین دارد ضیافت ها

شود زیر و زبر مجموعه خاطر ز محفل هاز جمعیت پریشان می شود سی پاره دلها

ز لعلش پر می گلرنگ شد پیمانه دلهاز چشم سبز او چینی نما شد خانه دلها

به چشم عاقبت بین هر که خود را دید در دنیابه میزان قیامت خویش را سنجید در دنیا

(سر تسلیم خرد بر خط جام است اینجاآفتاب نقش بر لب بام است اینجا)

(هر که خاموش شد از اهل بیان است اینجاهر که انداخت سپر تیغ زبان است اینجا)

جز یتیمی چه بر این داشت در گوش تراکآب در شیر کند صبح بناگوش ترا

این نه خط است سیه کرده بناگوش تراسایه گرد یتیمی است در گوش ترا

زاهد خشک بود دشمن جان میکش راچون سفالی که خورد خون می بی غش را

پند ارباب خرد پنبه گوش است مراناله نی حدی محمل هوش است مرا

چون سویداست نهان در دل شب کوکب ماخط بیزاری صبح است سواد شب ما

می تپد در جگر خاک همان طینت ماشمع را شعله جواله کند تربت ما

چرخ خونخوار دلیرست به خونریزی ماشش جهت پنجه شیرست به خونریزی ما

چه نسبت است به یوسف رخ نکوی ترا؟برید از دو جهان هر که دید روی ترا

مسنج با دل شب فیض صبح انور راچه نسبت است به عنبر، بهار عنبر را؟

چه آتش است به جان این دل مشوش را؟که می خورد چو می ناب خون آتش را

حذر ز ناخن الماس نیست داغ مراکه برگریز بود برگ عیش باغ مرا

فراغبال محال است راست کیشان رانشانه تنگ کند بر خدنگ میدان را

رخسار آتشین نپذیرد نقاب رامی سوزد آفتاب قیامت سحاب را

گردد دو نیم، دل ز گلستان ملول راتیغ دو دم بود لب خندان ملول را

خال تو سوخت جان من غم سرشته راآه است خوشه، دانه آتش برشته را

زخم زبان به جوش نیارد فسرده رانشتر سبک عنان نکند خون مرده را

کم کم کن آشنا به لب زخم دشنه راسیراب می کنند به تدریج تشنه را

عقل شرع باطن است و شرع عقل ظاهرستهر که سرمی پیچد از فرمان ایشان کافرست

داغدار عشق را نور و صفای دیگرستدر نظرها سنگ آتش را جلای دیگرست

جای برگ گل به بستر اشک رنگینم بس استشعله آواز بلبل شمع بالینم بس است

عیب مردم بر هنر تا چند بگزینی، بس استچون مگس بر عضو فاسد چند بنشینی، بس است

نغمه های جانفزا در پرده نی مدغم است؟یا دم روح القدس در آستین مریم است

شانه با صد دست از بست و گشادش درهم استقفل وسواسی که می گویند، زلف پر خم است؟

بی خبر از غفلت خویش است تا جان در تن استپای خواب آلود بیدارست تا در دامن است

عمر را بر باد دادن تن به صحبت دادن استنقد اوقات گرامی را به غارت دادن است

آتشین رویی که داغ ما گلی از باغ اوستدشت از چشم غزالان سینه پرداغ اوست

حاصل دنیا و بال جان فارغبال توستهر چه در کشتی شکستن با تو ماند آن مال توست

کاکل او دام در راه صبا انداخته استزلف او زنجیر را در دست و پا انداخته است

یوسف از بی مهری اخوان به چاه افتاده استبی حسد نبود برادر گر پیمبرزاده است

تا دل از دستم شراب ارغوانی برده استخضر را پندارم آب زندگانی برده است!

کی نسیم صبحدم با غنچه گل کرده استآنچه با دل زخم شمشیر تغافل کرده است

بس که بر آن پیکر سیمین قبا چسبیده استهر که او را در قبا دیده است، عریان دیده است!

تا دل بی تاب من گرم طلب گردیده استخار صحرای ملامت موی آتشدیده است

هر که با بی نسبتان گردد طرف، دیوانه استروی گردانیدن اینجا حمله مردانه است

بی حیا گر غوطه در گوهر زند بی مایه استشرم روی نیکوان را بهترین پیرایه است

آب حیوان با لب لعل تو خون مرده ای استپیش تمکین تو حیرت آهوی رم خورده ای است

نغمه شیرین در مذاقم بی شراب تلخ نیستزاهد خشکی است ساز آنجا که آب تلخ نیست

دل به صحبت ذوق خلوت دیده را در بند نیستاین نهال خوش ثمر را حاجت پیوند نیست

جز حریم دل کز آب و گل در او آثار نیسترو به هر جانب که می آری به جز دیوار نیست

گوش ناقص طینتان را پرده انصاف نیستزین سبب در جام معنی جز می ناصاف نیست

در چمن چون باغدار لاله گون خود گذشتغنچه گل از سر یک مشت خون خود گذشت

بعد سالی در گلستان جلوه ای گل کرد و رفتخنده ای بر بی قراری های بلبل کرد و رفت

از دعا در صبح کام دل توان آسان گرفتدست خود بوسید هر کس دامن پاکان گرفت

خبرها می دهد از می پرستی رنگ غمازتگواه از خانه دارد غنچه خمیازه پردازت

مرا در چاه چون یوسف وطن از مکر اخوان استبرادر گر پیمبرزاده باشد دشمن جان است

غرض از خوردن می مستی بالادست استباده را هر که به اندازه خورد بدمست است!

ناله نی حدی قافله ارواح استاین کمربسته، شبان گله ارواح است

پیر را قامت خم سوی عدم راهبرستاین کمانی است که از تیر سبکسیرترست

(در خموشی لب من چهره گشای رازستپشت این آینه از ساده دلی غمازست)

چشم مینا ز سیه بختی ما خونریزستساغر از شکوه کم ظرفی ما لبریزست

بس که با سنگ ز سختی دل من یکرنگ استسنگ بر شیشه من، شیشه زدن بر سنگ است

هر سر موی تو در کاوش دل مژگان استخط ریحان تو گیرنده تر از قرآن است

تا ز می چهره گلرنگ تو افروخته استجگر لاله عذاران چمن سوخته است

تا چمن را قد و رخسار تو آراسته استسرو دودی است که از خرمن گل خاسته است

رگ جان من و آن زلف به هم پیوسته استپیچ و تاب من و آن سلسله با هم بسته است

دل دگربار در آن زلف دو تا افتاده استچشم بد دور که بسیار بجا افتاده است

از رگ ابر هوا دسته سنبل شده استاز گل و لاله زمین یک طبق گل شده است

باز سرمشق جنونم خط نازک رقمی استکه دو نیم است ز عشقش دل هر جا قلمی است

هر چه جز حیرت دیدار بود نادانی استلوح محفوظ همین مرتبه حیرانی است

گر چه رخسار ترا آب طراوت کم نیستاثر گریه ما هیچ کم از شبنم نیست

عشق را چشم به سامان تن آسانی نیستراحتی نیست که در جامه عریانی نیست

از سرانجام عمارت خوشی از دلها رفتوسعت از دست و دل خلق به منزلها رفت

به گریه جوهر بینش ز دیده ما ریختبهار عنبر ما در کنار دریا ریخت

چه غم اگر تهی از باده جام و شیشه ماست؟که چشم پرفن ساقی هزار پیشه ماست

چنان که مهر خموشی سپند آفتهاستنفس درازی بیجا کمند آفتهاست

دلم ربوده خط شکسته بسته اوستکه مومیایی دلها خط شکسته اوست

چه سود ازین که کتبخانه جهان از توست؟ز علم هر چه عمل می کنی به آن از توست

دلیل راه توکل امید کوتاه استعصا ز دست فکندن عصای این راه است

خموش هر که شد از قیل و قال وارسته استنمی زنند دری را که از برون بسته است

پلنگ اگر چه ز خشم آتش فروخته ای استنظر به گرمی خویت ستاره سوخته ای است

هزار رنگ بلا در خمار میخواری استگلی که رنگ شکستن ندیده هشیاری است

گل سر سبد روزگار، خوش خویی استکلید گنج سعادت گشاده ابرویی است

چه شد که مجلس ما را ز شمع زیور نیستبیاض گردن مینا ز صبح کمتر نیست

به زور خرده جان را نگاه نتوان داشتبه مشت ریگ روان را نگاه نتوان داشت

یعقوب از فروغ جمال تو چشم باختیوسف تمام پیرهن خود فتیله ساخت

جایی مرو نخوانده که گر خانه خداستچین جبین منع مهیا ز بوریاست

ابر سیاه حامل باران رحمت استراحت درین بساط به مقدار زحمت است

با قبله طاق ابروی او را چه نسبت است؟انصاف شیوه ای است که بالای طاعت است

موی سفید ریشه آه ندامت استپیری خمیرمایه چندین کدورت است

ای شانه زلف و کاکل دلدار نازک استباریک شو که رشته این کار نازک است

موی سفید صبحدم جان غافل استقد خمیده صیقل آیینه دل است

چندان که خار در پی آزار بلبل استدر زیر چشم (غنچه) هوادار بلبل است

این شور در جهان نه از افلاک و انجم استهر فتنه ای که هست (به) زیر سر خم است

دیدار یار در گره چشم بستن استبند نقاب او ز دو عالم گسستن است

درمان درد هجر ز جان دست شستن استاین چاه دور را رسن از خود گسستن است

شکرفروش مصر حلاوت زبان توستپرورده کنار نزاکت میان توست

خال است این که بر لب او چشم دوخته است؟یا شبنمی در آتش یاقوت سوخته است

چشمم ز پهلوی دل دیوانه پر شده استاز دست شیشه ام دل پیمانه پر شده است

نی انجمن فروز شراب شبانه استگلگون باده را نفسش تازیانه است

ز پیری حاصل من مد آه استکه دود شمع کافوری سیاه است

ظرافت آتش افروز جدایی استادب آب حیات آشنایی است

در چمن روزگار فال شکفتن خطاستاره نخل حیات خنده دندان نماست

حسن را با عشق شان دیگرستشمع بی پروانه تیر بی پرست

عشق هر چند مجازی است خوش استسلطنت گر چه به بازی است خوش است

حسن در دوستی یگانه خوش استرنگ معشوق، عاشقانه خوش است

خشکی زهد از دماغم ابرهای تر نبردصندلی شد آبها و توبه در سر نبرد

د

عالمی را لعل او مست از شراب ناب کردچشمه حیوان همین یک خضر را سیراب کرد

از تراش آن خط مشکین جلوه زان رخسار کردآب تیغ این سبزه خوابیده را بیدار کرد

منع ما کی می توان از دستبوس امروز کرد؟بوسه ما را نمی بایست دست آموز کرد

از حیا نتوان به چشم او نگاه تیز کرددیگری بیمار و می باید مرا پرهیز کرد

ذات حق را چون توان در این جهان ادراک کرد؟در مکان چون لامکانی را توان ادراک کرد؟

دانه خال تو خون از چشم صیاد آورداین سپند شوخ آتش را به فریاد آورد

عالمی از منع زینت خرم و دلشاد شدزین مدد خرج لباسی مملکت آباد شد

خلقی از گفتار بی کردار من هشیار شدگر چه خود در خواب ماندم عالمی بیدار شد

بی تائمل هر که در محفل سخن پرداز شدچون زبان آتشین شمع، خرج گاز شد

خرد دانست آن که جرم خویش را بیچاره شدآدم از جنت برای گندمی آواره شد

تازه رو زخم کهن از زخم های تازه شدغنچه را خمیازه گل باعث خمیازه شد

داستان عمر طی شد حرف او آخر نشدبرگریزان زبان شد گفتگو آخر نشد

تا مسیحا رفت از عالم دل خرم نماندسوزنی کز دل برآرد خار در عالم نماند

ساده لوحانی که رو در کنج عزلت کرده اندوعده گاه عالمی را نام خلوت کرده اند

تا نقاب از رخ برافکنده است در مشکین پرندچشم مجمر آب آورده است از دود سپند

غیرت خسرو چو خواهد رشک فرمایی کندیاد شکر داغ شیرین را نمک سایی کند

در دل معشوق جای خود ادب وا می کندبهله از کوتاه دستی بر کمر جا می کند

آن که لب باز از سر رغبت به غیبت می کندحلقه ذکر خدا را طوق لعنت می کند

میکشان را باده گلرنگ خندان می کندیک گلابی مجلس ما را گلستان می کند

تکیه گاه خلق، لطف حق تعالی بس بودبستر و بالین ماهی آب دریا بس بود

دور ساغر بی هوای ابر پا در گل بودبادبان کشتی می ابر دریا دل بود

در بساط آسمان خشک، همت کم بودآفتابش کاسه دریوزه شبنم بود

حاصل جمعیت عالم پریشانی بودبیشتر بیماری مردم ز مهمانی بود

بخت با ما بر خلاف راه مقصد می رودپای خواب آلود هر راهی که خواهد می رود

دیده هر کس که از اشک ندامت تر شودراست هر مژگان او سرو لب کوثر شود

هر که گرداند ز دنیا روی، از مردان شودآن بود فیروز جنگ اینجا که روگردان شود

فیض روشن گوهران از ارتحال افزون شودسایه خورشید تابان از زوال افزون شود

از شراب لاله گون همت دوبالا می شودهر که نوشد آب این سرچشمه رعنا می شود

حسن خط از حلقه گشتن ها زیادت می شودخط ز پیچ و تاب قلاب محبت می شود

در وجود ما شراب تلخ باطل می شوداز زمین شور ما افسوس حاصل می شود

عمر اهل دولت از احسان دو چندان می شودرشته هستی دو تا از مد احسان می شود

آسمان افتادگان را غمگساری می شودگردش پرگار مرکز را حصاری می شود

خون می را از عروق تاک می باید کشیدانتقام خون خلق از خاک می باید کشید

ساغر می را به دست می پرست ما دهیدخونی خمیازه ما را به دست ما دهید!

کجا چشم بد از دود سپندم در گزند افتد؟به بخت من گره در کار آتش از سپند افتد

به جز دندان کز آب زندگی چون آسیا گرددکدامین آسیا دیدی که از آب بقا گردد؟

به عادت هر کجا زهری است شیرین چون شکر گرددبه جز هجران که هر دم تلخی او بیشتر گردد؟

چنین از می گر آن سیب زنخدان لاله گون گرددسرانگشت سهیل از زخم دندان جوی خون گردد

طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردددو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد

ز پرگویی دهان هرزه گویان باز می گرددخموشی سرمه کوه بلند آواز می گردد

دلی دارم که از یاد طرب غمناک می گرددسری دارم که بر گرد سر فتراک می گردد

به هر کس آسمان شد مهربان بیچاره می گرددچو گل را باغبان بندد کمر آواره می گردد

غم روی زمین ما را غبار دل نمی گرددکه از گرد یتیمی آب گوهر گل نمی گردد

به می خشکی ز طبع زاهدان زایل نمی گرددبه آب زندگانی این زمین قابل نمی گردد

ز نخل خشک مریم این رطب بر خاک می باردکه فرزند سعادتمند با خود رزق می آرد

ز بس اندیشه سرو از قامت آن دلربا داردز طوق قمریان دایم ز ره زیر قبا دارد

مرا از شکر نه کفران نعمت بسته لب داردکه شکر آشکارا بویی از حسن طلب دارد

شود خونریزتر حسنی که عاشق بیشتر داردکه از هر طوق قمری سر و فتراک دگر دارد

که جز من می تواند تا مرا گرم سخن دارد؟که در آیینه طوطی گفتگو با خویشتن دارد

به ظاهر چین در ابرو گرچه آن نازآفرین داردبه قدر بند نی تنگ شکر در آستین دارد

نهان در پرده هر موی من آه آتشین داردرگ ابر بهاران برق را در آستین دارد

به هر رنگی که باشد دل، همان صورت جهان گیردبهار از زردی آیینه، سیمای خزان گیرد

که دارم غیر خط تا از رخ او داد من گیرد؟به جز گلچین که خون عندلیبان از چمن گیرد؟

من آن سیلم که منزل پیش راه من نمی گیردغبار از گرم رفتاری مرا دامن نمی گیرد

به ماتم هر که کام خود ز افغان تلخ می سازدشکرخواب عدم را بر عزیزان تلخ می سازد

سیه مستان غفلت را فلک هشیار می سازددرشتان را به گردش آسیا هموار می سازد

مژگان زرد، خانه برانداز سینه استالماس در خراش جگر بی قرینه است

آب حیات آتش رخساره ها می استباد مراد کشتی می نغمه نی است

حسنت هلال را به سر آسمان شکستمی خواست چله (را) بنشاند، کمان شکست

رخسار او مقید زلف بلند نیستاین صید پیشه را نظری با کمند نیست

ما را شکایت از سخن تلخ یار نیستاین گوشمال هیچ کم از گوشوار نیست

ما را کنار و بوس توقع ز یار نیستدریای بی قراری ما را کنار نیست

در گریه بی رخت مژه را اختیار نیستدر رشته گسسته گهر را قرار نیست

عمر عزیز قابل سوز و گداز نیستاین رشته را مسوز که چندان دراز نیست

گفتی نمی توان ز لب دلستان گذشتگر بگذری ز وادی جان می توان گذشت

از داغ تازگی جگر پاره پاره یافتاز آفتاب، صبح حیات دوباره یافت

از روی عرقناک تو خورشید کباب استآتش ز تماشای تو یک چشم پر آب است

از پرده شرم تو دلم داغ و کباب استبر روی شکر گر همه شیرست نقاب است

تنها نه همین با تو مرا روی نیازستهر کس که ترا دیده به من بر سر نازست

صد در صد آفاق، بیابان جنون استکی عقل تنک مایه به سامان جنون است؟

دایم دلم از دخل نفهمیده غمین استدخلی که مرا هست درین شهر، همین است

با عشق تو اندیشه کونین گناه استعشاق ترا ترک دو عالم دو گواه است

هر قطره شبنم به چمن دانه ذکری استهر غنچه درین باغ سرزانوی فکری است

هر داغ درین لاله ستان خیمه لیلی استهر خار بنی پنجره شمع تجلی است

از رفتن گل صحن چمن نوحه سرایی استهر برگ خزان آینه مرگ نمایی است

با خوی سرکش او آتش سخن پذیرستبا خط تازه او ریحان سیاه پیرست

رنگ شراب دارد یاقوت درفشانتبوی امیدواری می آید از دهانت

تواضع خصم بالادست را بی زور می سازدبه خم گردیدن از خود سیل را پل دور می سازد

دلم چون برگ بید از حرف بی هنگام می لرزدچو عقل طفل بیند بر کنار بام، می لرزد

تبسم کن که جان باده لعلی قبا سوزدز آب آتشین خویشتن یاقوت وا سوزد

اگر مهر خموشی زان لب شیرین بیان خیزدسبک چون پنبه سنگینی ز هر گوش گران خیزد

ز بس گفتار من از دل غبارآلود می خیزدچو بردارم قلم خط غبار از کلک من ریزد!

به تمکینی ز جای خویش آن طناز می خیزدکه می لرزد عرق بر چهره اش اما نمی ریزد

زخامی هر کبابی اشک خونین بر زمین ریزدکباب دل چو گردد پخته اشک آتشین ریزد

ز ماه روزه حسن آن پری پیکر دو چندان شدازان مهر خدایی ماه من خورشید تابان شد

چه پروا عاشق بیتاب را از سوختن باشد؟که چون پروانه در گیرد چراغ انجمن باشد

بزرگان را به تعلیم کسی حاجت نمی باشدادیبی اهل دولت را به از دولت نمی باشد

ز شهرت ناقص از کامل عیاران بیش می بالدز انگشت اشارت ماه نو بر خویش می بالد

دلی کز خامشی روشن شود مردن نمی داندخموشی آتش سنگ است، افسردن نمی داند

ز بی دردی پر و بال طلب از کار می ماندز پای خفته دامن در ته دیوار می ماند

مزن ای سرو با شمشاد او لاف از خرام خودکه رسوایی ندارد تیغ چوبین در نیام خود

نگردم چون سبو غافل ز حفظ آبروی خودز غیرت دست خود پیوسته دارم بر گلوی خود

گریبان چاک در گلشن چو آن طناز می آیدز شاخ گل تذرو رنگ در پرواز می آید

ز ماه نوگشاد عقده دلها نمی آیدگره وا کردن از یک ناخن تنها نمی آید

به قلب خصم عاجز تاختن از ما نمی آیدبه روی سایه تیغ افراختن از ما نمی آید

به روی نرم، کار از اهل دنیا برنمی آیدکه بی آهن شرار از سنگ خارا برنمی آید

نشاط ظاهری دل را گره از کار نگشایددل پیکان ز شکرخنده سوفار نگشاید

چون فروزان ز می آن آینه طلعت گرددآب در دیده خورشید قیامت گردد

سر ما گرم ز زور می بی غش گرددآسیای پر پروانه به آتش گردد

صحبت مردم افسرده سکون می آردآب استاده، ز پا رشته برون می آرد

صبح وصل است و مرا حال چنین می گذردشب آدینه مستان به ازین می گذرد

طفل محبوبم اگر رخ ز شراب افروزدشمع امید من از عالم آب افروزد

بی تائمل به مقامی دل غافل نرسدهر که نشمرده نهد گام به منزل نرسد

از سفر با رخ افروخته جانان آمدرفت چون ماه و چو خورشید درخشان آمد

اهل بازار ز زهاد به انصافترندبیشتر دست و دهن آب کشان، پاک برند

پیش سایل چه ضرورست بپا برخیزند؟از سر مال به تعظیم گدا برخیزند

گر مصور قلم از موی میان تو کندچه خیال است که تصویر دهان تو کند؟

اول و آخر الله ازان آه بودکه ازو آه نصیب دل آگاه بود

از حیات آنچه ترا صرف به طاعات شودچون رسد وقت، شفیع همه اوقات شود

حسن اگر بدرقه شعله آواز شودطایر حوصله شیدایی پرواز شود

گر چنین جلوه گر آن سرو قباپوش شودطوق هر فاخته خمیازه آغوش شود

زود از خنده بی مغز دهن بسته شودرخنه برق به یک چشم زدن بسته شود

یوسف از دیدن رخسار تو خودبین نشودکافرست آن که ترا بیند و بی دین نشود!

دل سودازده داغ تو به افسر ندهدرشته ما گره خویش به گوهر ندهد

گریه امروز به رنگ دگرم می آید(دل) سوختگی از جگرم می آید بوی

کیست آن کس که نه بر حال مسافر گرید؟چشم آیینه به دنبال مسافر گرید

مدار خویش بزرگی که بر شراب نهادبنای دولت خود را به روی آب نهاد

خسیس باده چو نوشد خسیس تر گرددکه بستگیش فزاید گره چو تر گردد

می مدام دل لاله را سیه داردخدا ز عافیت دایمی نگه دارد!

اگر نه اشک مرادست بر گلو گیردغبار خاطر من ماه را فرو گیرد

همین ز می نه رخ بزم ها نگارین شدکز این سهیل، لب بام هم عقیقین شد

ز آفتاب شود خشک خط چو تر باشدخط عذار تو هر روز تازه تر باشد

خدنگ بی غرضان را خطا نمی باشدز ترک داعیه بهتر دعا نمی باشد

ز پیچ و تاب در دل به ما فراز نشدچه حلقه ها که بر این در زدیم و باز نشد

به روی لاله و گل هر که می نمی نوشدفسرده ای است که خونش به خون نمی جوشد

پیاله ای به لبم چرخ آشنا نکندکه بخت شور نمک در شراب ما نکند

دلی که آب شد از عشق برقرار بودکه گل گلاب چو گردید پایدار بود

دل از رفیق گرانجان ز عمر سیر شودسفر به پای شتر هر که کرد پیر شود

به دست من کمر نازک تو چون آید؟مگر مرا ز کف دست مو برون آید

اگر ز دست تهی، کام برنمی آیدچگونه بهله برون زان کمر نمی آید؟

نخلی که سرکشی نکند پایمال باد!خون گل پیاده به گلچین حلال باد!

سیر شکوفه عقل مرا زیر دست کرداین ماهتاب روز، مرا شیرمست کرد

در گلشنی که حسن تو عارض جمال کردگل آب و رنگ خود عرق انفعال کرد

حسن از حجاب، غصه و تشویش می خوردشهباز چشم بسته دل خویش می خورد

با جسم کس به عالم بالا نمی رسددجال خرسوار به عیسی نمی رسد

دل از سفید گشتن مو ناامید شدعالم سیه به چشمم ازین پی سفید شد

حسن تو زیردست خط مشکبار شداین مور رفته رفته سلیمان شکار شد

غلیان ز دودمان وجود آشکار شدعالم پر از ستاره دنباله دار شد

از اختیار دم دل گمراه می زنداین قلب، زر به نام شهنشاه می زند

ر

گر چه در ظاهر به زه دارم کمان اختیارچون رگ سنگ است در دستم عنان اختیار

تیشه من چون زند دامان جرائت بر کمرهر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگر

گر باغبان زکات زر گل برون کندباد خزان طراوت گلشن فزون کند

اشکم همیشه خون به دل آستین کندهر طفل را که روی دهی این چنین کند

خوبان اگر چه زبده اولاد آدمندچون خط برآورند پریزاد عالمند

روشندلان که قبله خود روی او کننددر هر نظر دو عید ز ابروی او کنند

در حفظ آن کسی که ز می بی خبر شودهر برگ تاک، دست دعای دگر شود

بیداد آسمان چه خیال است کم شودزور کمان حلقه محال است کم شود

از باده چون عقیق تو سیراب می شودگوهر در آب خود چو شکر آب می شود

از خود گسسته، بار به دنیا نمی شودمریم گران ز حمل مسیحا نمی شود

از بانگ نی دلی که جراحت نمی شودبیدار از نسیم قیامت نمی شود

از تاج باج خواه فریدون حذر کنیداز کاسه گدایی وارون حذر کنید

تقصیر میانش ز خم و پیچ نداردحرفی است که گویند الف هیچ ندارد

حاشا که طلبکار حق آرام پذیرداین راه نه راهی است که انجام پذیرد

جز سرکشی از آدم بی درد چه خیزد؟از خاک فرومایه به جز گرد چه خیزد؟

از شهد جهان جز غم و تشویش چه خیزد؟از زاده زنبور به جز نیش چه خیزد؟

از موی چو کافور دلم بیت حزن شدسررشته خوشحالی من تار کفن شد

تا گوهر ذات تو نهان زیر زمین شدگردون چو نگین خانه افتاده نگین شد

می خورد و فروزان شد و از شرم برآمدیاقوت لب یار عجب نرم برآمد

کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟یوسف نه عزیزی است که در چاه گذارند

طول امر از دل چه خیال است برآید؟این ریشه ازین خاک محال است برآید

زنگ از دل ما آن خط شبرنگ زدایدزنگار که دیده است ز دل زنگ زداید؟

خط در دل روشن گهران مهر فزایددر آینه ها نقش نگین راست نماید

در کسوت فقر آن رخ چون ماه ببینیددر زیر کلاه نمدی ماه ببینید

در صیدگاه دنیا هر کس که هوش داردجز عبرت آنچه باشد صید حرم شمارد

تا خط دمید با من دلدار هم سخن شدخط غبار جانان خاک مراد من شد

دل ز من خال یار می گیردحق به مرکز قرار می گیرد

هیچ شریفی خسیس رای نباشدآتش یاقوت ژاژخای نباشد

خسیس از هنرپیشگان عیب بیندمگس بیشتر بر جراحت نشیند

از نمدپوشان زبان طعن را کوتاه دارکز نمد سالم نمی آید برون دندان مار

گل گلاب از هرزه خندی شد درین نیلی حصارخنده بیجاست برق گریه بی اختیار

شد فزون در دور خط کیفیت لبهای یارنشائه می بخشد دو بالا، می چو گردد پشت دار

پوچ گو را بر سر گفتار بی حاصل میارپنبه زنهار از سر مینای خالی برمدار

وقت خواب ناز، آن مژگان بود خونریزترپشت این تیغ سیه تاب است از دم تیزتر

هر که برگش بیش، وقت مرگ لرزد بیشتراز پریشانی گل صد برگ لرزد بیشتر

هست حاجت در بساط کج کلاهان بیشترهمت از درویش می جویند شاهان بیشتر

می رسد هر دم مرا از نوخطان نیش دگرریش هیهات است گردد مرهم ریش دگر

بر دل موری درین عبرت سرا غافل مخوردل بخور چندان که می خواهی، ولی بر دل مخور

کریم سایل خود را غنی کند یکباردو بار لب نگشاید صدف به ابر بهار

یکی هزار شود داغ در دل افگارزمین سوخته، جان می دهد به تخم شرار

ندیده ایم به جز ماه روزه ماه دگرکه از تمام بود ناقصش مبارک تر!

با چهره شکسته و با چشم اشکبارته جرعه خزانم و سرجوش نوبهار

سامان دهر را همه اسباب غم شمارهر چیز کز تو فوت شود مغتنم شمار

در دیده ها اگر چه بود راه هند دورنزدیکتر بود ز در خانه صدور!

س

مخور فریب محبت ز ناله همه کسمشو چو شیشه می هم پیاله همه کس

ش

برنیایی خوش به اهل فکر، ناخوش هم مباشگر سخن کش نیستی باری سخن کش هم مباش

یک سر مو منت از اخوان کم فرصت مکشگر به چه باید فتاد از چشم خود منت مکش

از ته دل نیست از همصحبتان رنجیدنشمی دهد یاد از پشیمانی به تمکین رفتنش

یار گندم گون جوی نگذاشت در من عقل و هوشخرمنم را سوخت این گندم نمای جوفروش!

در کهنسالی نیفتد کافر از سامان خویش!کز تهیدستی چنار آتش زند در جان خویش

حسن هیهات است بردارد نظر از روی خویشگل ز شبنم می نهد آینه بر زانوی خویش

صنوبر قامتی کز خاک می روید گرفتارشخیابان می کشد چون سرو قد از شوق رفتارش

در آن محفل که برخیزد نقاب از روی گلپوششسپند از جای خود برخاستن گردد فراموشش

تماشای جمال خود چنان برده است از هوششکه بیرون آورند از خانه آیینه با دوشش!

دل خونین چنان آمیخت با فولاد پیکانشکه با جوهر یکی شد پیچ و تاب رشته جانش

قلم ماری است کز رشوت بود افسون گیرایشبه این افسون توان رست از گزند روح فرسایش

به دوری محو از خاطر نگردد قد رعنایشفراموشی ندارد مصرع موزون بالایش

سلیمانی است حسن، انگشتری از حلقه مویشپریزادی است دست آموز، زلف آشنارویش

غوطه در زنگ زد آیینه روشن گهرشپسته ای شد ز خط سبز لب چون شکرش

عمر گویی است سبک، قامت خم چوگانشکه به یک زخم برون می برد از میدانش

به عزم صید چنان گرم خاست شهبازشکه خنده در دهن کبک سوخت پروازش

مطرب مکن ز صافی آواز انتعاشچون زلف بی شکن بود آواز بی خراش

ن

محو کی از صفحه دلها شود آثار من؟من همان ذوقم که می یابند از افکار من

بس که از دوران به سختی بگذرد احوال منمی زند بر سینه سنگ آیینه از تمثال من

دارد از سبقت ز چشم بد خطرها جان منهر که پیش افتد ز من، باشد بلاگردان من

از علایق دل ز آب و گل نمی آید برونپای سرو از گل ز بار دل نمی آید برون

آبروی دیده ها باشد ز اشک آتشینکاسه دریوزه می گردد نگین دان بی نگین

در جبین تاک، نور باده بی غش ببیندر ته بال سمند شعله آتش ببین

خط مشکین را به گرد خال آن مهوش ببینجنگ موران بر سر آن دانه دلکش ببین

ز شعر خویش نتوان فیض شعر دیگران بردنتمتع بیش از فرزند مردم می توان بردن

ز شرم افزون توان گل از عذار دلستان چیدنخوشا باغی که گل از باغبانش می توان چیدن

ازان خرسند گردیدم ز دیدن ها به نادیدنکه دیدن های رسمی نیست جز تکلیف وا دیدن

ز اهل عقل همواری به مجنونان فزون تر کنبه ترخانان درگاه الهی با ادب سر کن

جوانی برد با خود آنچه می آمد به کار از منخس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من

نباشد در مقام دلبری نازک نهال منز تمکین ذوق گل چیدن ندارد خردسال من

ندارد حاجت تکرار گفتار تمام منکه پیش از گوش در دل نقش می بندد کلام من

به پرگار از توکل شد چنان برگ و نوای منکه از خود آب چون دندان برآرد آسیای من

تا سر خود به گریبان نتوانی بردنگوی توفیق ز میدان نتوانی بردن

می گشاید ز خموشان دل بی کینه منلب خاموش بود صیقل آیینه من

اگر عزیز توان شد به آبروی کساننماز نیز قبول است با وضوی کسان

توان به خامشی از عمر کام دل بردندراز می شود این رشته از گره خوردن

به طوق غبغب سیمین او نظر واکنهلال ماه در آغوش را تماشا کن

عرق به چهره اش از تاب می نشسته ببینبه روی آینه عقد گهر گسسته ببین

از توست آنچه می دهی آن را به دیگراناز دیگری است هر چه گره می زنی بر آن

ز احسان بنای دولت خود باثبات کندست گشاده را سپر حادثات کن

ای غنچه لب رعایت اهل نیاز کنگر دل نمی دهی به سخن، گوش باز کن

عیش جهان در آن لب خندان نظاره کندر چشم مور ملک سلیمان نظاره کن

پهلو تهی ز ناوک آن دلربا مکندر استخوان مضایقه با این هما مکن

بر جام باده چشم ندارد حباب منحسن برشته است شراب و کباب من

در سوختن زیاده شود آب و تاب مندر آتش است عالم آب (از) کباب من

متراش خط ز چهره خود پر عتاب منبر روی خویش تیغ مکش آفتاب من!

آشفته می شود ز نصیحت دماغ مندست حمایت است نفس بر چراغ من

در لعل یار خنده دندان نما ببیندر روز اگر ستاره ندیدی بیا ببین

ی

عتاب گلرخان در پرده دارد لطف پنهانیکه گلها می توان چید از بهار غنچه پیشانی

زبان در کام کش تا خامشان را همزبان بینیبپوشان چشم تا پوشیده رویان را عیان بینی

کند گل جمع خود را چون تو در گلزار می آییخیابان می کشد قد چون تو در رفتار می آیی

سوز داغ دلم ای لاله تو نشناخته ایورقی چند به بازیچه سیه ساخته ای

بوی گل غنچه شود چون تو به گلزار آییرنگ یوسف شکند چون تو به بازار آیی

جام جم مهر خموشی است اگر بیناییلوح محفوظ بود حیرت اگر دانایی

عرق فشان رخ خود از شراب ساخته ایستاره روی کش آفتاب ساخته ای

کیم، به وادی فقر و سلوک نزدیکیچو تیغ کرده قناعت به آب باریکی

عبیر فتنه به زلف سیاهت ارزانی!گل شکست به طرف کلاهت ارزانی!

مخالفت نبود در جهان تنهاییمن و ملازمت آستان تنهایی

در ماه روزه سیر مه ما نکرده ایچشم گرسنه مست تماشا نکرده ای

ای خط سبز کز لب جانان دمیده ایبر آب زندگی خط باطل کشیده ای

هر لحظه خرابم کند آن چشم به رنگیبا فتنه شهری چند کند خانه تنگی؟

با خود پرداز از منزل طرازیکه خودسازی به است از خانه سازی

گر می نمی ستانی ای زاهد ریاییبستان ز چشم ساقی پیمانه خدایی

در حریمی که لب خود به شکرخنده گشاییاز لب بام کنند اهل هوس بوسه ربایی

در بسته حجاب بود گر چه گلشنشتکلیف بوسه است دهن غنچه کردنش

بر گردن است خون دو صد کشته چون منشخون خوردن است بوسه گرفتن ز گردنش

ماهی که عرض می دهد از فلس، مال خویشمحضر کند درست به خون حلال خویش

از کرم آن کس که شهرت است مرادشکاسه دریوزه است دست گشادش

ص

چون آتش است رغبت بی منتهای حرصکز سوختن زیاده شود اشتهای حرص

ق

با قد خم گشته روگردان مشو از راه حقبر در دیگر مزن این حلقه جز درگاه حق

بی فسادی نیست گر رو در صلاح آرند خلقبهر خواب روز، شب را زنده می دارند خلق

مرو از راه به احسان خسیسانه خلقکه گلوگیرتر از دام بود دانه خلق

ک

نیست از گرد مذلت متواضع را باکهیچ کس پشت کمان را نرسانده است به خاک

برات رزق ترا از زراعت ایزد پاکبه خط سبز نوشته است بر صحیفه خاک

ل

می کند عیب نمایان را هنرپرور کمالتنگ چشمی می شود در دانه گوهر کمال

روزگاری شد دل افسرده دارم در بغلجای دل چون لاله خون مرده دارم در بغل

هر که را از سایلان ناشاد می سازد بخیلدر حقیقت بنده ای آزاد می سازد بخیل

هر که از لاغری انگشت نما شد چو هلالچون مه بدر رسد زود به معراج کمال

م

تن گران و جان نزار و دل کباب است از طعامغفلت از خواب است و خواب از آب و آب است از طعام

لازم یکدیگر افتاده است ناکامی و کامبیشتر از فصل ها در فصل گل باشد زکام

حرص کرد از دعوی فقر و فنا شرمنده امبخیه از دندان سگ دارد لباس ژنده ام

می چکد چون شمع آتش از زبان خامه اممی کشد بر سیخ مرغ نامه بر را نامه ام

اشک خونین بس که زد جوش از دل دیوانه امچون نگین هموار شد با فرش، سقف خانه ام

ناز آن لبها ز خط از قدردانی می کشماز سیاهی ناز آب زندگانی می کشم

گر چه در راه سخن کرده است از سر پا قلمسرنیارد کرد از خجلت همان بالا قلم

از خموشی ما ز دست هرزه نالان رسته ایمما در منزل به روی خود ز بیرون بسته ایم

ما به رنجش اکتفا از تندخویان کرده ایمما به پشت کار صلح از زشت رویان کرده ایم

غم به آه از سینه افگار برمی آوریمما به نیش عقرب از دل خار برمی آوریم

چند دل ز اندیشه بیش و کم روزی خوریم؟دیگران روزی خورند و ما غم روزی خوریم

بر زمین خط از خیال سرو قدی می کشیماول مشق جنون ماست، مدی می کشیم

کجا شور قیامت تلخ سازد خواب شیرینم؟که پای سیل می آید به سنگ از خواب سنگینم

ما نه امروز ز گلگشت چمن سیر شدیمغنچه بودیم درین باغ که دلگیر شدیم

چنان که جمله عبادات از وضوست تماموجود آدم خاکی به آبروست تمام

نجست ناوک آهی درست از شستمبه غبغب هدفی آشنا نشد دستم

مرا که هست میسر سبو به دوش کشمچرا کباده خمیازه تا به گوش کشم؟

به دست چون شکن زلف او شمار کنممگر ز عقده دل سبحه اختیار کنم

کجاست مشت زری تا چو گل به باد دهیمگهر کجاست که ریزش به ابر یاد دهیم

دل را ز زلف آن بت پرفن گرفته اماین سنگ را ز چنگ فلاخن گرفته ام

از بس که بی گمان به در دل رسیده امباور نمی کنم که به منزل رسیده ام

جان دگر ز بوسه دلدار یافتمعمر دوباره از دو لب یار یافتم

از جلوه ات ز هوش من زار می رومچندان که می روی تو من از کار می روم

ما در جهان قرار اقامت نداده ایمچون سرو سالهاست به یک پا ستاده ایم

ز اهل کرم به هند کسی را ندیده ایماز طوطیان کریم کریمی شنیده ایم!

پیوسته ما ز فکر دو عالم مشوشیمما از دو خانه همچو کمان در کشاکشیم

ما آبروی فقر به گوهر نمی دهیمسد رمق به ملک سکندر نمی دهیم

طرفی ز نهال قد آن شوخ نبستمدر سایه نخلی که نشاندم ننشستم

از دل نبرد زنگ الم باد بهارمچون گرد یتیمی است زمین گیر غبارم

ما از لب خامش ز سخن داد گرفتیمبا شیشه سربسته پریزاد گرفتیم

ما همچو شرر تلخی غربت نکشیدیمدر نقطه آغاز به انجام رسیدیم

یک دم که به کف باده گلرنگ نداریمبر چهره چو مینای تهی، رنگ نداریم

ز تن عضوی بود دلهای خودکامکه رنگ برگ دارد میوه خام

روی خوبت زنگ خودبینی زدود از گلرخانکار صیقل کرد این آیینه با آهن دلان

حلقه هر در مشو با قامت همچون کمانتا نگردی تیر باران ملامت را نشان

نوشها درج است در نیش عتاب آلودگانپشه دارد حق بیداری به خواب آلودگان

عیب دنیا را نمی بینند کوته دیدگانگر چه بی پرده است در چشم نظر پوشیدگان

دل چو روشن گشت در غمخانه دنیا ممانخرمن خود را چو کردی پاک در صحرا ممان

شد چو سوزن خشک، خار از قرب گل پیراهنانرنج باریک آورد آمیزش سیمین تنان

کار صوفی چیست، خاطر را مصفا ساختناز قبول نقش ها آیینه را پرداختن

هست با قد دو تا برگ اقامت ساختنزیر دیوار شکسته رخت خواب انداختن

می کند آتش زبان دفع گزند خویشتنمصرع برجسته خود باشد سپند خویشتن

تا کی از عمامه خواهی کوس دانایی زدن؟بر سر بازار شهرت طبل رسوایی زدن

با دل پر خون برون زان زلف شبگون آمدنهست با دست تهی از هند بیرون آمدن

روی از عالم بگردان، روی در دیوار کنوضع ناهموار عالم را به خود هموار کن

شانه در خط معنبر ای صنم داخل مکندر خط استاد، بی موجب قلم داخل مکن

در تلاش آفرین افکار خود رنگین مکنگوش خود را کاسه دریوزه تحسین مکن

فارغ است از دیو مردم خاطر آزاد مننیست از جوش پری ره در خیال آباد من

در جوهر نهفته من سرسری مبینآیینه ام، به جامه خاکستری مبین

به هیچ جا نرسد زهد خشک صومعه دارانکه پای آبله دارست دست سبحه شماران

و

چون برآید دل ز قید زلف عنبرفام او؟دانه می گردد گره در حلقه های دام او

هر چه بخشد عالم ناساز می گیرد ز توغیر عبرت هر چه گیری باز می گیرد ز تو

گر شود گویا به ذکر حق لب خندان تومصحف ناطق شود سی پاره دندان تو

بس که سرزد شکوه رزق از لب گویای توشد دل گندم دو نیم از بدگمانی های تو

قامت او چون شود در بوستان همدوش سروحلقه ها از طوق قمری می کشد در گوش سرو

زینهار از درد و داغ عشق روگردان مشوبر چراغان تجلی آستین افشان مشو

پریزادی است دست آموز زلف مشکبار اوکه یک دم بر زمین ننشیند از دوش و کنار او

یکی صد شد ز خط کیفیت چشم خراب تومگر خط می کند بیهوشدارو در شراب تو؟

کجا سرپنجه خورشید گیرد جای دست تو؟به غیر از بهله دستی نیست بر بالای دست تو

شکر را نی به ناخن می کند دشنام تلخ توبه شور حشر چشمک می زند بادام تلخ تو

سرونازی که منم محو رخ انور اوهاله مه شود آغوش ز سیمین بر او

می چکد بوسه ز لعل لب میخواره تومی زند خون هوس جوش ز نظاره تو

اگر چه لاله طورست روی روشن اوچراغ روز بود با بیاض گردن او

ز انفعال خرام تو آب گردد سروز طوق فاخته پا در رکاب گردد سرو

صد پرده شوختر بود از چشم خال تواین نافه پیش پیش دود از غزال تو

ه

خرقه بر دوشان از فرزند و زن بگسیختهشوره پشتانند از بار گران بگریخته

در علم ظاهری چه کنی عمر خود تباه؟دل را سفید کن، چه ورق می کنی سیاه؟

ز ذکر جهر مکن منع صوفیان للهکه عاشقند به بانگ بلند برالله

از اشک برد راه به کوی تو نظارهدر بحر کند سیر معلم به ستاره

زان لب نتوان کرد به دشنام کنارهتیغ دو دم اوست مرا عمر دوباره

چند غم از دل به اشک لاله گون شوید کسی؟تا به کی از ساده لوحی خون به خون شوید کسی؟

ای ز خاک افتادگان کاکلت سنبل یکیاز هواداران رخسارت نسیم گل یکی

قد رعنای ترا تا دید، از شرمندگیقمریان را سرو شد سوهان طوق بندگی

خون تاک از شوق می جوشد اگر ساغرزنیغنچه شادی مرگ می گردد اگر بر سر زنی

این که زاهد کرد پهلوی خود از دنیا تهیکاش در پای گلی می کرد یک مینا تهی

خضاب تازه ای هر دم به روی کار می آریشدی پیر و همان دست از سیه کاری نمی داری

میم در جام، اخگر در گریبان است پنداریگلم در دست، آتش در نیستان است پنداری

گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه می سازی؟گرفتم موی را کردی سیه، با رو چه می سازی؟

ز مستی دیگران را می کنی تکلیف می نوشیبه عیب دیگران خواهی که عیب خویش را پوشی

سیمین ساق، بانک شعر پارسی

مشاعره شعر تصادفی فال حافظ فال سعدی

  سیمین ساق » صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » بازدید » 3515 به عزم صید چنان گرم خاست شهبازش که خنده در دهن کبک سوخت پروازش شعر کامل کپی کردن بیت

آیا این شعر را می پسندید؟

تصویر بیت

به عزم صید چنان گرم خواست شهبازش

شعر با اشتباه تایپی fi ucl wd ]khk 'vl ohsj aifhca ;i ok i v ik ;f; s,oj \v,hca

ابیات مرتبط تک بیت افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را از ملک الشعرای بهار تک بیت به دل شیر تند و به تن پیل مست از اسدی توسی تک بیت حشم و لشکر برده به فراز و به نشیب از ملک الشعرای بهار تک بیت راندهٔ دیر و کعبه ام، نیست به هر طرف نظر از شاطر عباس صبوحی تک بیت گریه نمی دهد امان تا به تو من بیان کنم از شاطر عباس صبوحی تک بیت به جای ابر به کهسار پشته پشته گیاه از قاآنی تک بیت به دشنه تشنه چو طایف به چشمهٔ زمزم از قاآنی تک بیت به تن و توش ، جوان و به بر و دوش ، قوی از ملک الشعرای بهار تک بیت فنای هرچه به گیتی به قهر او مدغم از قاآنی تک بیت به همت و به سخا و به هیبت و به سخن از فرخی سیستانی

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب