دسته‌بندی‌ها

توجه : تمامی مطالب این سایت از طریق ربات جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران توسط آیدی موجود در بخش تماس با ما، به ما اطلاع داده تا مطلب حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

بازنویسی حکایت یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست

بازنویسی حکایت یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست به نثر ساده و امروزی ☑️ ساده نویسی داستان یکی اسبی از دوستش و گسترش آن به زبان ساده.

بازنویسی حکایت یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست

بازنویسی حکایت یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست؛ برای مشاهده متن ساده نویسی شده به نثر امروزی در ادامه با بخش ادبیات ماگرتا همراه ما باشید.مطلب پیشنهادی برای شما : بازنویسی حکایت شخصی خانه به کرایه گرفته بودبازنویسی حکایت یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست به نثر سادهابتدا داستان این حکایت که خیلی کوتاه می باشد را با هم می خوانیم و سپس آن را به زبان امروزی و قابل فهم تر بر میگردانیم. یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست.گفت: «اسب دارم؛ اما سیاه است.»گفت: «مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟»گفت: «چون نخواهم داد، همین قدر بهانه بس.» نقل حکایت از عبید زاکانیبازنویسی حکایت به زبان ساده : نقل شده است روزی دوستی از دوستش می خواهد که اسبش را برای انجام کاری به او قرض دهد. صاحب اسب در پاسخ این درخواست دوستش می گوید : من اسب دارم اما اسب من سیاه است و نمی توانی سوار آن شوی. دوستش که از شنیدن این حرف خیلی تعجب کرده بود گفت : مگه نمی شه سوار اسب سیاه شد؟ این چه فرقی با بقیه دارد؟ صاحب اسب گفت چرا می شود سوار شد اما دنبال بهانه ای هستم که اسبم را به تو قرض ندهم.اگر علاقه مند به داستان های قدیمی هستید پیشنهاد می کند حکایت علم و عمل را نیز مطالعه نمایید.✅ در این بخش حکایت یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست را به زبان و نثری ساده برای شما کاربر عزیز بازنویسی کردیم، اگر سوالی در این رابطه دارید کافیست آن را از قسمت دیدگاه برای ما بنویسید. تگ هاضرب المثل / P ove b

اشتراک گذاری فیسبوک توئیتر لینکدین ‫پین‌ترست پاکت واتس آپ تلگرام

بازنویسی حکایت یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست را از سایت نکس درجه دریافت کنید....یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست...یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست .گفت:اسب دارم اما سیاهست .گفت:مگر اسب سیاه را سوار نتوان شد؟گفت:چون نخواهم داد همینقدر بهانه بس است.سلام...تهران که رفته بودیم برای معاینه زانوی پا و مسائلی که اتفاق افتاد و بعدش دیدن آن مرد ِ روحانی به هنگام بازگشت احساس سرماخوردگی داشتیم ...پنجشنبه رسما در کنار درد پا درگیر گلو درد و مسائل جانبی اش شدیم که البته هنوز هم ادامه دارد ...یکی از دوستان آمده بودند برای دیدنمان ، بحثی پیش آمد در مورد همه چیز که حکایت بالا را تعریف کردیم برایش...امروز زنگ زدم به یکی از پیمانکاران وقتی صدایم را شنید همه ی مسائل کاری را کنار گذاشت و فقط درگیر پا و تن صدایمان شد ،اگر تعارف هم کرد شرمندگی ما را بیشتر کرد ...در راه ...یاحق ...منبع مطلب : a aya a.blogfa.comمدیر محترم سایت a aya a.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.حکایت همچنان باقیست حکایتهایی از عبید زاکانی وردکی به جنگ شیر میرفت نعره می زد و بادی رها میکرد گفتند نعره چرا می زنی گفت تا شیر بترسد گفتند پس باد چرا رها می کنی گفت من نیز می ترسم ------ درویشی کفش در پا نماز می گزارد دزدی طمع در کفش او بست گفت با کفش نماز نباشد درویش دریافت و گفت اگر نماز نباشد گیوه باشد ------ وردکی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که تیر از جانب دشمن آید بر دارد گفتند شاید نیاید گفت آنوقت جنگ نباشد ------ شخصی تیری به مرغی انداخت خطا رفت رفیقش گفت: احسنت! تیر انداز بر آشفت که مرا ریشخند می کنی؟! گفت نی می گویم احسنت، اما به مرغ ------ واعظی بر سر منبر می گفت: هرگاه بند ه ای مست میرد مست دفن شود و مست سر از گور بر آورد! خراسانی در پای منبر بود گفت: به خدا آن شرابیست که یک شیشه آن به صد دینار می ارزد! ------  هارون به بهلول گفت: دوست ترین مردمان در نزد تو کیست؟ گفت: آن که شکمم را سیر سازد گفت: من سیر سازم پس مرا دوست خواهی داشت یا نه؟ گفت: دوستی نسیه نمی شود ------ یکی اسبی به عاریت خواست گفت: اسب دارم اما سیا هست گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟ گفت: چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است! ------ پادشاهی را سه زن بود پارسی و تازی و قبطی ، شبی در نزد پارسی خفته بود از وی پرسید که چه هنگام است؟ زن پارسی گفت: هنگام سحر گفت: از کجا می گوئی؟ گفت از بهر آن که بوی گل ریحان برخاسته و مرغان به ترنم در آمدند. شبی دیگر نزد زن تازی بود ازوی همین سوال کرد او جواب گفت که هنگام سحر است از بهر آنکه مهره های گردن بندم سینه ام را سرد می سازد شبی دیگر در نزد قبطی بود از وی پرسید قبطی در جواب گفت که هنگام سحر است از بهر آنکه مرا ریدن گرفته است!  -------- زنی چشمانی بغایت خوش و خوب داشت روز از شوهر شکایت به قاضی برد قاضی روسپی باره بود از چشمهای او خوشش آمد طمع در او بست و طرف او بگرفت. شوهر در یافت چادر از سرش در کشید .قاضی رویش بدید سخت متنفر شد گفت: بر خیز ای زنک چشم مظلومان داری و روی ظالمان!منبع مطلب : hekaya hamche a baghis .blogsky.comمدیر محترم سایت hekaya hamche a baghis .blogsky.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.جواب کاربران در نظرات پایین سایتمهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟ بله خیر

ناشناس 6 ماه قبل  0  سلام من فقت جواب حکایت رو خاستم نه این چیز ها رو پاسخ

اعظم 6 ماه قبل  1  بازنویسی حکایت بهانه از عبید زاکانی پاسخ

‌‌‌‌‌ 10 ماه قبل  -2  کسی میتونه این حکایتو????یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست. گفت:اسب دارم اما سیاهست. گفت:مگر اسب سیاه را سوار نتوان شد؟گفت:چون نخواهم داد همینقدر بهانه بس استبرام باز نویسی کنه پاسخ

مهلا 83 10 ماه قبل  3  بله لطفاً پاسخ رو خودتون بفرستید خواهشاً مرسی پاسخ

ارسال پاسخ

4 پاسخ ادمین

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب